وَمَن یُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ فَأُوْلَـئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِم مِّنَ النَّبِیِّینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاء
وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولَـئِکَ رَفِیقًا
النساء آیه 69
و هر که از خدا و پیامبرش اطاعت کند ، همراه با کسانی خواهد بود که خدا، انعامشان داده است ، چون انبیا و صدیقان و شهیدان و صالحان اینان چه نیکو رفیقانند
And whoever obeys Allah and the Apostle, these are with those upon whom Allah has bestowed favors from among the prophets and the truthful and the martyrs and the good, and a goodly company are they!
شان نزول آیه:
یکى از صحابه پیامبر (صلی الله علیه و آله) به نام" ثوبان" که نسبت به حضرت محبت و علاقه شدیدى داشت، روزى با ناراحتی و حال پریشان خدمت حضرت رسید. پیامبر (صلی الله علیه و آله) از سبب ناراحتى او سؤال نمود، در جواب عرض کرد: زمانى که از شما دور مىشوم و شما را نمىبینم ناراحت مىشوم، امروز در این فکر فرو رفته بودم که فرداى قیامت اگر من اهل بهشت باشم، مسلما در مقام و جایگاه شما نخواهم بود و شما را هرگز نخواهم دید، و اگر اهل بهشت نباشم که تکلیفم روشن است، بنابراین در هر حال از درک حضور شما محروم خواهم شد، با این حال چرا افسرده نباشم؟! این آیات نازل شد و به اینگونه اشخاص بشارت داد که افراد مطیع پروردگار در بهشت نیز همنشین پیامبران و برگزیدگان خدا خواهند بود. سپس پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: به خدا سوگند، ایمان مسلمانى کامل نمىشود مگر اینکه مرا از خود و پدر و مادر و همه بستگان بیشتر دوست دارد، و در برابر گفتار من تسلیم باشد.
ترجمه ها:
ترجمه فولادوند
و کسانى که از خدا و پیامبر اطاعت کنند، در زمره کسانى خواهند بود که خدا ایشان را گرامى داشته [یعنى] با پیامبران و راستان و شهیدان و شایستگانند و آنان چه نیکو همدمانند.
ترجمه مجتبوی
و هر که خدا و پیامبر را فرمان برد، پس اینان با کسانى خواهند بود که خدا نعمتشان داده: از پیامبران و راستى پیشگان و شهیدان- یا گواهان اعمال- و شایسته کرداران، و ایشان نیکویاران و همنشینانند.
ترجمه مشکینی
و کسانى که از خدا و فرستادهاش اطاعت نمایند آنان (در دنیا و آخرت) همراه کسانى هستند که خدا بر آنها نعمت بخشیده از پیامبران و صدّیقان و شهیدان و گواهان اعمال و شایستگان، و آنها نیکو رفیقانى هستند.
ترجمه بهرام پور
و هر که اطاعت خدا و رسول کند، آنها با کسانى خواهند بود که خدا موهبتشان داده [که عبارتند] از: پیامبران و راستى پیشگان و شاهدان و صالحان، و آنان نیکو همدمانى هستن.د
تفاسیر:
نفسیر مجمع البیان
تفسیر المیزان
تفسیر نور
تفسیر اطیب البیان
تفسیر کشاف
تفسیر نمونه
تفسیر مجمع البیان
ترجمه: 64 - و ما هیچ پیامآورى را نفرستادیم جز براى این که به فرمان خدا [مردم] از او فرمانبردارى کنند؛ و اگر آنان هنگامى که بر خویشتن ستم نمودند، نزد تو مىآمدند و از خدا آمرزش مىخواستند و پیامبر نیز براى آنان آمرزش مىخواست، بىگمان خدا رابسیار توبهپذیر و مهربان مىیافتند. 65 - اما نه [چنین نیست]، به پروردگارت سوگند که آنان ایمان [راستین ]نخواهند آورد جز این که تو را درباره آنچه میان آنان مایه کشمکش [ورویارویى ]است به داورى گیرند؛ آنگاه از آنچه داورى نمودهاى در ژرفاى جانشان احساس تنگنا[و نگرانى ]ننمایند، و آن گونه که باید بر آن گردن گزارند [و سر تسلیم فرود آورند]. 66 - و اگر ما بر آنان مىنوشتیم که [بسان امتهاى پیشین ]خودتان را بکشید و یا از خانههاى خویش بیرون روید، جز شمارى از آنان این [دستور ]را به کار نمىبستند؛ و اگر آنچه را که به آن اندرز داده مىشوند، انجام مىدادند، براى آنان بهتر و در استوارى ایمانشان سازندهتر بود. 67 - و در آن صورت [بود که مانیز] پاداشى پرشکوه از جانب خویش به آنان ارزانى مىداشتیم. 68 - و آنان را به راهى راست راه مىنمودیم. 69 - و هر که خدا و پیامآور[او] را فرمان برد، با کسانى خواهد بود که خدا به آنان نعمت ارزانى داشته است: [با کسانى همچون: ]پیامبران، راستى پیشگان، شهیدان و شایسته کرداران، و آنان چه نیکو[ همدمان و] رفیقانى هستند. 70 - این فزون بخشى از جانب خداست، و همین بس که خدا [بر هر چیز و هر کارى] داناست. نگرشى بر واژهها «شجر»: این واژه به مفهوم درخت است، و «شجر الأمر» یعنى کار بههم پیچید و مخلوط شد. و این معنا به تناسب پیچیدهشدن شاخ و برگ به هم، گرفته شده است؛ چرا که در کشمکش و اختلاف انسانها نیز ادعاها و سخنان دو طرف به هم مخلوطمىگردد. «حرج»: به مفهوم تنگنا، احساس دلتنگى و نگرانى است؛ و برخى نیزبه معناى گناه گرفتهاند. «صدّیق»: این واژه به باور برخى به مفهوم کسى است که هماره حقیقت را تصدیق و تأیید مىکند، و به باور برخى دیگر به کسى گفته مىشود که به راستىو راستگویى عادت یافته و هماره راست مىگوید. «شهداء»: جمع «شهید» است و منظور کسى است که در راه حق و عدالت کشته مىشود و به هنگام گام سپردن در این راه از ویژگى اخلاقى و انگیزه تقرّب به خدا برخوردار است و خود در اوج ایمان به حق، دعوتکننده به سوى عدل است. بر انسان رواست که آرزوى شهادت نماید، اما بر او روا نیست که آرزوى کشتهشدن به دست عناصر کفرگرا و تجاوزکار را بنماید؛ چرا که کار آنان گناه است و انسان آگاه و باایمان آرزوى گناه نمىکند. «صالح»: به کسى که در راه شایسته گام مىسپارد گفته مىشود. «رفیق»: همدم، دوست، همنشین. «فضل»: در اصل به مفهوم فزونى از اندازه و مقدار مقرر آمده است که در راه شایسته و سودبخش به کار مىرود، و همه کارها و الطاف خدا به انسان از این باب است، چرا که هرگز پاداشى کمتر ازکار شایسته انسان به او نمىدهد، بلکه عنایات او بیشتر است. شأن نزول در شأن نزول دومین آیه مورد بحث آوردهاند که این آیه شریفه در مورد کشمکش «زبیر» و مردى از انصار - که پیامبر در مورد اختلاف آنان داورى فرمود - فرود آمد. داستان به این صورت بود که آن دو بر سر نهر آبى که هر دو، نخلستان خویش را از آن آب مىدادند، به کشمکش پرداختند و مشکل خویش را نزد پیامبر آوردند. آن حضرت پس از شنیدن سخنان دو طرف، به «زبیر» که نخلستانش بالاتر بود فرمود: تو نخلستانت را آبیارى نما، آنگاه آب را رها کن تا همسایهات که در ردیف دوم قرار دارد آبیارى کند. مرد انصارى از داورى عادلانه پیامبر خشمگین گردید و جسورانه گفت: گویى به سود عمّهزادهات حکم مىکنى؟! پیامبر از جسارت او ناراحت شد، به گونهاى که چهره مبارکش دگرگون گردید، و آن گاه بود که این آیه شریفه بر قلب پاک آن حضرت فرود آمد که: «فلا و ربّک لا یؤمنون حتى...». مفسّران آوردهاندکه: پس از داورى پیامبر هنگامى که آن دو از حضور آن حضرت بیرون رفتند، به «مقداد» برخورد نمودند و او پرسید که کارتان به کجا رسید؟ «خاطب» با شیوهاى جسارتآمیز گفت: پیامبر به سود عمّهزادهاش داورى کرد. سخنان او را یک مرد یهودى شنید و رو به «مقداد» نمود و گفت: خدا این مرد را بکشد که از یک سو مدّعى مسلمانى و پیروى از پیامبر است، و از دگر سو داورى او را عادلانه نمىنگرد؛ به خداى سوگند که ما در زندگى خویش یکبار به طور جدّى فرمان موسى را نادیده گرفتیم و از توحیدگرایى به گوسالهپرستى سقوط کردیم، و او به فرمان خدا ما را به توبهاى سخت و گران فراخواند و ما در انجام دستور او دهها هزار تن از جامعه خود را به دست یکدیگر کشتیم، تا ننگ و عار گوسالهپرستى را پاک سازیم و خداى خود را خشنود؛ و اینگونه عمل کردیم، اما اینان در داورى پیامبرشان چون و چرا مىکنند. «ثابتبن قیس» گفت: مردم با ایمان نیز سراپا تسلیم فرمان پیامبرند و من به خدا سوگند یاد مىکنم که اگر محمد صلى الله علیه وآله دستور دهد که خویشتن را بکشم، درنگ نخواهم کرد؛ و در این شرایط بود که آیه مورد بحث در نکوهش «خاطب» و رهنمود امّت اسلام فرود آمد. 2 - در داستان فرود ششمین آیه مورد بحث آوردهاند که: «ثوبان» که برده آزاد شده پیامبر و در صف یاران آن حضرت بود، به پیشواى گرانقدر توحید، محبّت و مهر بسیار داشت، به گونهاى که هیچ روزى را بدون دیدار آن حضرت سپرى نمىکرد. روزى وى با حال پریشان و با رنگ پریده به حضور پیامبر شرفیاب شد و آن حضرت دلیل پریشانى او را پرسید. وى در پاسخ گفت: اى پیامبر خدا! نه دردى احساس مىکنم و نه بیمارم، بلکه در عشق و مهر شما مىسوزم، و امروز به هنگام تفکر و تلاوت قرآن به یاد سراى آخرت افتادم و با خود اندیشیدم که در آن جا چگونه بر دورى شما شکیبایى کنم؟ چرا که ا گر من به بهشت پرطراوت خدا وارد گردم، در موقعیت و جایگاه والاى شما نخواهم بود، و اگر به بهشت وارد نگردم که هرگز افتخار دیدار نخواهم داشت، و این نگرانى است که قلب مرا آزرده و مرا اندوهگین و پژمرده ساخته است! در آن شرایط بود که این آیه شریفه به منظور نوید به او و انسانهاى شایسته و درستاندیشى چون او فرود آمد که: «و من یطع اللّه و الرّسول...»(91) پیامبر پس از تلاوت این آیه بر مردم، فرمود: «و الّذى نفسى بیده لایؤمننّ عبد حتّى اکون احبّ الیه من نفسه و ابویه و اهله و ولده و النّاس اجمعین».(92) به خدایى که جانم در کف قدرت اوست، هیچ بندهاى ایمان راستین نمىآورد جز این که مرا از خود و پدر و مادر و خاندان و فرزندان خویشتن و همه مردم بیشتر دوست بدارد. و نیز در داستان فرود این آیه، روایت دیگرى آوردهاند که: یاران پیامبر گفتند: اى پیامبر خدا! ما نباید در این سرا از شما جدا شویم؛ چرا که تنها اینجا مىتوانیم با شما باشیم و در سراى آخرت به موقعیت و جایگاه والاى شما دست نخواهیم یافت، و به افتخار دیدار شما نایل نخواهیم شد؛ از این رو این آیه شریفه فرود آمد. تفسیر شرط ایمان این آیه شریفه پس از آیات گذشته که در نکوهش نفاقگرایان بود، به این واقعیت مىپردازد که هدف از بعثت پیامبران، اطاعت از فرمان آنان است تا در پرتو برنامه آسمانى، بشریت راه کمال را در پیش گیرد، وگرنه آمدن آنان ثمربخش نخواهد افتاد. وَ ما اَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ اِلّا لِیُطاعَ بِاِذْنِ اللَّهِ و ما هیچ پیامآورى را نفرستادیم مگر آن که به فرمان خدا و توفیق الهى از او فرمان برند و برنامه آسمانى او را برنامه زندگى سازند. این جمله هشدار به کسانى است که براى حلّ مشکلات خویش به سوى طاغوت مىرفتند و داورى را به او وا مىنهادند و مىپنداشتند که ایمان به خدا تنها در قلمرو گفتار است. آرى، این فراز از آیه نشان مىدهد که باید فرمان پیامبران و داورى آنان را در همه میدانها پذیرفت، که این فرمانبردارى در حقیقت فرمانبردارى از خدا و به اذن و فرمان و توفیق اوست. کاربرد واژه «اذن» واژه «باذن اللّه» که در آیه شریفه آمده است، در قرآن در سه مورد و معنا به کار رفته است: 1 - این واژه گاه به مفهوم مهرو لطف است که قرآن مىفرماید: «و ما کان لنفس ان تؤمن الاّ باذن اللّه...»(93) و هیچ کس را نرسد که جز به لطف خدا ایمان بیاورد. 2 - و گاه به معناى رفعِ مانع آمده است که مىفرماید: «... و ما هم بضارّین به من احد الاّ باذن اللّه...»(94) آنان به وسیله آن سحر و افسون به کسى نمىتوانند زیان برسانند، مگر این که خدا با رفع موانع آنان را آزاد گذارد. 3 - و گاه به مفهوم فرمان که در آیه مورد بحث آمده است. وَ لَوْ اَنَّهُمْ اِذ ظَّلَمُوا اَنْفُسَهُمْ جاءُوْکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحیماً آیه شریفه، بیانگر این واقعیت است که آنان وقتى که با دست یازیدن به گناه و فراهم آوردن اسباب کیفر خویش، خود را از پاداش کار نیک محروم نمودند و در آستانه زیانکارى قرار گرفتند؛ و یا هنگامى که با آفت کفر ونفاق خویش، در حق تو ستم روا داشتند، اگر به عنوان توبه و بازگشت خالصانه و صادقانه به سوى تو بیایند و خدا را به خاطر گناهانشان بخوانند و از او آمرزش بطلبند و به راستى دست از رفتار ناهنجار خود بشویند و پیامبر نیز براى آنان طلب آمرزش کند، بىگمان خدا را توبهپذیر و مهربان خواهند یافت. فراز آخر آیه شریفه که مىفرماید: «لوجدوا اللّه توّابا رحیما»، به دو صورت معنا شده است: 1 - به باور گروهى منظور این است که آنان آفریدگار خویش را در آمرزش گناهان خود و فروفرستادن رحمت بر خویشتن، پر مهر و درگذرنده مىیافتند. 2 - اما به باور گروهى دیگر منظور این است که آنان در آن صورت به توبهپذیرى و مهرخدا آگاه مىشدند. به هر حال واژه «وجدان» در فرهنگ عرب به مفهوم دانش و دریافت است؛ اما از آن جایى که آفریدگار هستى دریافت شدنى نیست، این واژه را نباید به ظاهر آن معنا کرد. پوچى پندار جبرگرایان این آیه شریفه با روشنگرى و تأکید بیشترى پوچ بودن پندار جبرگرایان را روشن مى سازد؛ چرا که آنان بر این تصور بودند که فرمانبردارى گروهى از مردم از پیام آوران، و نافرمانى گروهى دیگر، همه به خواست خداست نه به اراده و اختیار خودشان؛ در حالى که آیه شریفه به روشنى مىفرماید: و ما هیچ پیامبرى را نفرستادیم مگر این که مردم به فرمان خدا از او فرمان برند. پیام دیگر آیه یکى از مفسران در این مورد آورده است که: یک گروه دوازده نفرى از نفاق پیشگان با همدستى و نقشه شومى برآن شدند تا به پیامبر گرامى آسیبى برسانند؛ از این رو در نقطهاى به کمین نشستند. در این هنگام فرشته وحى فرود آمد و پیامبر را از توطئه آنان آگاه ساخت. آن حضرت به آن نقطه که رسید فرمود: گروهى در این جا کمین کردهاند تا نقشهاى پیاده کنند، اما نخواهند توانست؛ از این رو برخیزند و از گناه خویش توبه کنند تا من نیز از خداى پرمهر براى آنان آمرزش بخواهم؛ اما کسى از جاى خویش برنخاست. پیامبر به ناگزیر هر کدام را به نام و نشان صدا زد و آنان برخاستند و از بارگاه خدا آمرزش خواستند و به نقشه شوم خویش اعتراف نمودند و از پیامبر نیز تقاضا کردند که برایشان آمرزش بخواهد، که آن حضرت فرمود: من با همین اندیشه به این جا آمدم. این داستان و این آیه شریفه نشانگر این حقیقت است که اگر انسانى به گناه کبیره آلوده شد، نباید از رحمت خدا نومید گردد، بلکه باید بىدرنگ در اندیشه توبه و طلب آمرزش و جبران گناه باشد، که خدا توبهپذیر است. و نیز این درس و پیام را مىدهد که توبه و بازگشت، تنها آمرزش خواهى زبانى نیست، بلکه باید اصرار و تصمیم به گناه نیز در نهاد فرد نباشد و در اندیشه جبران عملى خطاها و لغزشها و اشتباهات تلاش نماید، چرا که پیامبر، نخست به آن گروه دستور توبه و رهنمود بازگشت داد، و آن گاه نوید آمرزشخواهى و پذیرفتهشدن توبه. با این بیان زیبنده است که انسان گناهکار از گناه خویش پشیمان شود، وبراى همیشه بر ترک گناه تصمیم بگیرد و آن گاه رو بهبارگاه خدا آورد و آمرزش بخواهد. شرط ایمان، فرمانبردارى از پیامبر در این آیه شریفه نیز بر فرمانبردارى از پیامبران تأکید شده، و این اطاعتِ همراه با خشنودى خاطر، نشانهاى از نشانهها و ویژگىهاى اساسى ایمانِ به خدا عنوان گردیده است. فَلا وَ رَبِّکَ لایُؤْمِنُونَ حَتَّى یُحَکِّمُوکَ فیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ نه، آن گونه که برخى از شما آنان را از ایمان آوردگان به خدا مىپندارید نیست؛ اگر به راستى آنان ایمان واقعى داشتند، هرگز داورى را نزد طاغوت نمىبردند و حلّ مشکلات خویش را از طاغوت نمىخواستند؛ چرا که این کار آنان با ایمان و توحیدگرایى سازگار نیست. آرى، اى پیامبر! به پروردگارت سوگند که آنان ایمان نمىآورند مگر این که در مورد اختلافات خویش تو را به داورى بپذیرند و در راه زندگى، فرمان تو را راه و رسم خویش قرار دهند. ثُمَّ لایَجِدُوا فى اَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِّمَّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلیماً و آن گاه از فرمانى که داده و یاداورى و حکمى که نمودهاى در ژرفاى جان احساس نگرانى و ناراحتى نیز نکنند و سراپا تسلیم مقررات باشند. از حضرت صادق علیه السلام در این مورد آوردهاند که فرمود: «لو انّ قوما عبدوااللّه و اقامواالصّلوة و اتواالزّکوة و صاموا شهر رمضان و حجّواالبیت ثمّ قال لشىء صنعه رسول اللّه الاّ صنع خلاف ما صنع او وجدوا من ذلک حرجا فى انفسهم لکانوا مشرکین، ثم تلا هذه الآیة».(95) اگر مردمى خداى را بپرستند و نماز به پادارند و حقوق مالى خویش را بپردازند و رمضان را روزه بدارند و برگرد خانه خدا طواف کنند، آنگاه در مورد کارى که پیامبر انجام داده است چون و چرا کنند وبگویند: نباید چنین کارى انجام مىداد، یا آن کار را نادرست بپندارند، و یا نسبت به عملکرد آن حضرت در ژرفاى جان احساس تنگنا و نگرانى کنند، به شرک گرفتار خواهند شد؛ و آنگاه این آیه شریفه را تلاوت فرمود که: فلا و ربّک لا یؤمنون... شمار اندک ایمان آوردگان در این آیه شریفه خدا از راز نهانى منافقان و ژرفاى جانشان خبر مىدهد و مىفرماید: وَ لَوْ اَنَّا کَتَبْنا عَلَیْهِمْ اَنِ اقْتُلُوا اَنْفُسَکُمْ اَوِ اخْرُجُوا مِنْ دِیارِکُمْ ما فَعَلُوهُ اِلاَّ قَلیلُ مِنْهُمْ و اگر بر این نفاقپیشگان مقرر مىداشتیم که خود را بکشید و یا تن به کشتن دهید یا از خانه و کاشانه خویش در آیید، جز شمارى از آنان این کار را انجام نمىدادند؛ همانگونه که به قوم موسى علیه السلام چنین دستورى دادیم و آنان به انجام رساندند و پس از کشتن یکدیگر به آن جا که دستور داده بودیم رفتند؛ چرا که در انجام چنین دستوراتى مشکلات بسیار است و جز مردم با ایمان و پراخلاص و پرواپیشه، دیگران توان انجام دادن آنها را ندارند. به باور برخى از مفسّران منظور از این شمار اندک که در عبارت «الاّ قلیل منهم» آمده، انسانهاى با ایمانى چون «ثابتبن قیس» هستند که گفت: اگر پیامبر دستور دهد که خویشتن را بکشم، درنگ نخواهم کرد. و به باور برخى دیگر، گروهى از یاران پیامبر همچون« عمار» هستند که گفتند: به خداى سوگند اگر ما به انجام این دستور موظف مىشدیم، انجام مىدادیم؛ اما باز هم سپاس خداى را که به ما چنین دستورى نداد. و در اشاره به این گروه بود که پیامبر فرمود: «انّ من امّتى لرجالاً الایمان فى قلوبهم اثبت من الجبال الرواسى».(96) در میان امّت من مردانى خواهند بود که ایمان در دلهایشان از کوهها و قلّههاى سربه آسمان ساییده استوارتر است. وَ لَوْ اَنَّهُمْ فَعَلُوا ما یُوعَظُونَ بِهِ لَکانَ خَیْراً لَّهُمْ وَ اَشَدَّ تَثْبیتاً و اگر آنان اندرزهایى را که داده مىشدند، همه را به کار مىبستند و بدانها عمل مىکردند براى آنان بهتر بود و در کار دین نیز مایه استوارى ایمانشان مىشد. واژه «تثبیت» کنایه از بینش و ژرفنگرى در دین است؛ چرا که وقتى فرد و گروهى در دین و دیندارى داراى بینش عمیق باشند، در دینباورى، استوارتر و در عقیده و عمل به آن، سختتر و پایدارترند. و به باور برخى، معناى آیه این است که اگر آنان اندرزهاى خدا و پیامبرش را در کار دین و دنیا مىپذیرفتند و به کار مىبستند، در گام سپردن در راه حق استوارتر و از لغزش و گمراهى دورتر بودند؛ و این همان است که مىفرماید: «و الّذین اهتدوا زادهم هدى...»(97) کسانى که هدایت یافتهاند، خدا بر هدایتشان مىافزاید... و پارهاى نیز برآنند که مفهوم آیه این است که آنان از حقگرایى و حقخواهى و عمل به حق سود بیشترى مىبرند، در حالى که سود آنان از باطل و باطلگرایى زودگذر است و سرانجام به کیفر آن سرا پیوند مىخورد. «بلخى» در تفسیر آیه مىگوید: اگرکشتن یکدیگر و خارج شدن از شهر و دیار بر آنان مقرر مىشد، انجام نمىدادند؛ پس اینک که به کارهاى آسانى موظف شدهاند، انجام دهند که بر ایشان بهتر و در استوارى ایمانشان مؤثرتر است. به این دلیل است که در دعا نیز مىخوانیم: «اللّهم ثبتنا على دینک.» بارخدایا! ما را در دین خود استوار و ثابت قدم فرما. و مىفرماید: وَ اِذاً لَآتَیْناهُمْ مِّنْ لَّدُنَّا اَجْراً عَظیماً این آیه نیز به آیه پیشین پیوند مىخورد و منظور این است که اگر آنان چنین مىکردند، ما از سوى خود به آنان پاداشى پرشکوه - که هیچ کسى از حقیقت آن آگاه نیست و عظمت و شکوه آن را در نمىیابد - به آنان ارزانى مىداشتیم. واژه «من لدنا» نشانگر این حقیقت است که جز آفریدگار هستى کسى توان ارزانى داشتن چنین پاداش پرشکوهى را ندارد، و این کرامت ویژه اوست. و نیز نشانگر آن است که گاه ممکن است انسان کارى انجام دهد و بندهاى از بندگان خدا، به او پاداشى نیک بدهد؛ اما هر چیز باشد زودگذر و فناپذیر و ناپایدار است، در حالى که پاداش خداوند، ارزنده تر، گرانقدرتر و پایدار خواهد بود. و نوید مىدهد که: وَ لَهَدَیْناهُمْ صِراطاً مُّسْتَقیماً و آنان را به راهى راست راه مىنمودیم. به باور پارهاى منظور این است که: در آن صورت ما به آنان مهر و لطف ویژهاى مىکنیم که به آسانى بتوانند در خط فرمانبردارى و بندگى ما - که اوج آزادگى است - بمانند و به ویژگىِ پایدارى و پایمردى آراسته گردند. و به باور پارهاى دیگر، منظور این است که ما در سراى واپسین آنان را به بهشت پرطراوت و زیباى خویش راه مىنماییم، چرا که در این جا نمىتوان منظور از هدایت را، هدایت به سوى دین خدا معنا کرد، چون این جمله در حقیقت پاداش دیندارى و دین باورى را نشان مىدهد و انسان هنگامى به این پاداش مىرسد که راه یافته و با ایمان و فرمانبردار خدا باشد. نویدى جانبخش به شایستگان در این آیه شریفه آفریدگار هستى به وصف مردم با ایمان و فرمانبردار از حق پرداخته و مىفرماید: وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَالَّرسُولَ فَاُوْلئِکَ مَعَ الَّذینَ اَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ و هر کس خدا و پیامآور او را فرمان برد و بر دستورات و هشدارهایشان گوش جان سپارد و همه را رعایت کند، و به داورى خدا و پیامبر از ژرفاى جان خشنود باشد، در بهشت پرطراوت و زیباى خدا با کسانى خواهد بود که خدابه آنان بهترین نعمتها را ارزانى داشته است؛ و آنگاه از دیدار و همدمى با آنان بهرهور مىگردد. در ادامه آیه به بیان آن چهرههاى محبوب پرداخته و مىفرماید: مِنَ النَّبیینَ وَالصِّدّیقینَ وَ الشَّهَداءِوَ الصَّالِحینَ چهرههایى که خدا به آنان نعمت پرشکوه خویش را ارزانى داشته و فرمانبرداران با آنان دیدار مىکنند و همدم آنان مىگردند عبارتند از: 1 - پیامبران بندگان شایسته خدا، هم از دیدار آنان به اوج بهره معنوى مىرسند و هم با رفاقت و همدمى با آنان. و بدینسان این پندار را مردود مىشمارد که شاید به خاطر اوج شکوه و معنویت پیامبران و جایگاه والاى آنان، نتوان به آنان دست یافت و زیارتشان کرد. 2 - صدّیقان اینان کسانى هستند که در زندگى راستگو و راست کردارند و با عملکرد خویش ایمان به مقررات خدا را تصدیق مىکنند و نشان مىدهند که در سراسر دل خویش ذرّهاى آفت شک و تردید ندارند. یا این واقعیت را این آیه شریفه نیز نشان مىدهد: «و الّذین آمنوا باللّه و رسله اولئک هم الصّدّیقون...».(98) و کسانى که به خدا و پیامآورانش ایمان آوردند، آنان صدیقان و گواهان نزد پروردگار خویشاند. 3 - شهیدان راه حق و نیز فرمانبرداران از خدا و پیامبر، با شهیدان راه حق و فضیلت همدم و همنشین خواهند بود. و بدان دلیل به کسانى که در راه خدا کشته مىشوند، شهید گفته مىشود که آنان به راستى از دل و جان و با همه وجود و اخلاص به گواهى بر درستى راه خدا و حقانیت دین او به پا خاسته و ضمن اقرار به آن و عمل به دستوراتش، دیگران را نیز به راه خدا دعوت کرده و تا پاى جان از دعوت به حق فروگذار نکردهاند. «جبایى» مىگوید: بدان دلیل به کشتگان در راه خدا «شهید» گفته مىشود که در روز رستاخیز گواه بر مردم خواهند بود؛ و خدا آنان را به خاطر مقام بلندشان به جایگاه گواهان فرا مىخواند. با این بیان کسانى که به راستى شهید راه حق باشند، انسانهاى عادل سراى آخرت هستند. شیخ ابوجعفر مىگوید: به باور ما این سخن درست نیست؛ چرا که خدا تنها انسانهاى عادل را به بهشت پرنعمت خویش راه مىدهد. بنابراین نمىتوان گفت شهید یعنى عادل در سراى آخرت. آیه شریفه مىگوید کسانى که فرمان خدا را ببرند با شهیدان دیدار خواهند داشت و این نشانگر آن است که باید دو دسته باشند نه یک دسته، و شهیدان گروهى جز عادلان هستند. 4 - شایستگان و این گروه، ایمان آوردگانِ شایسته کردارى هستند که در درجه چهارم قرار دارند و از پیامبران، صدیقان و شهیدان راستین فروترند. واژه «صالح» به انجام دهنده کار شایسته گفته مىشود، و روشن است که کسى که صلاحیت و شایستگى انجام کار شایسته را دارد، راه و رسم و کار شایسته او صلاحیت پایدارى و پایندگى پیدا مىکند. واژه «مصلح» نیز به مفهوم کسى است که خود و کار خود را اصلاح نموده و در اندیشه اصلاح کار دیگران است. وَ حَسُنَ اُولئِکَ رَفیقاً آرى، این چهار گروه دوستان و همدمان کسانى هستند که خدا وپیامبرش را فرمان ببرند؛ و راستى که آنان چه خوب دوستان و رفیقانى هستند! از امام صادق آوردهاند که به ابوبصیر فرمود: دوست من! خدا در قرآن از شما یاد کرده است، و آنگاه به تلاوت این آیه پرداخت که: «و من یطع اللّه...» تا رسید به «صالحان»، و فرمود: شایستگان شما هستید؛ بنابراین بکوشید که هماره شایسته کردار باشید، آنگونه که خدا، شایسته کردارتان نامیده است. ذلِکَ الْفَضْلُ مِنَ اللَّهِ وَ کَفى بِاللَّهِ عَلیماً آرى، همراه بودن با پیام آوران و صدّیقان... موهبتى خدایى است که به فرمانبرداران خدا و پیامبر ارزانى شده است، و خدا به درون و برون و گفتار و اندیشههاى مردم فرمانبردار و نافرمان، و نفاقپیشه و پراخلاص، و شایستگانِ این موهبت و ناشایستگان داناست؛ چرا که او به خیانت چشمها نیز آگاه است. پارهاى نیز برآنند که: براى تو اى پیامبر، آگاهى به چگونگى پاداش مردم فرمانبردار و بهرهورى آنان از نعمتها بسنده است.
تفسیر المیزان
سوره النساء (4): آیات 59 تا 70 : ترجمه آیات هان اى کسانى که ایمان آوردهاید خدا را اطاعت کنید، و رسول و کارداران خود را- که خدا و رسول علامت و معیار ولایت آنان را معین کرده- فرمان ببرید، و هر گاه در امرى اختلافتان شد براى حل آن به خدا و رسول مراجعه کنید، اگر به خدا و روز جزا ایمان دارید این برایتان بهتر، و سرانجامش نیکوتر است (59). مگر آن کسان را که خیال مىکنند به کتاب تو و کتابهاى سلف ایمان دارند نمىبینى که مىخواهند محاکمه نزد حاکم طاغوتى ببرند، با این که مامور شدند به طاغوت کفر بورزند، آرى این شیطان است که مىخواهد به ضلالتى دور گمراهشان کند (60). وقتى به ایشان گفته مىشود به سوى حکمى که خدا در کتابش نازل کرده- و حاکمى که نشانىهایش را در آن کتاب بیان نموده- بیایید، و به آن حکم گردن نهید، منافقین را مىبینى که نمىگذارند این سخن اثر خود را بکند، و با تمام نیرو مردم را از آمدن به نزد تو باز مىدارند (61). با این حال چطور وقتى به کیفر اعمالشان مصیبتى به ایشان مىرسد به نزد تو آمده سوگند مىخورند که ما- در باز دارى مردم از این که نزد پیامبرشان بروند- جز احسان و ایجاد توافق بین دو طرف دعوى منظورى نداشتیم (62). اینان همان کسانیند که خدا مىداند در دلهایشان چیست، تو از آنان اعراض کن، و تنها به اندرز دادنشان بپرداز، به بیانى که در دلهایشان بنشیند، و در فهماندنشان رسا باشد (63). و ما هیچ رسولى نفرستادیم، مگر براى این که مردم او را به خاطر اینکه از طرف ما است اطاعت کنند، و اگر نامبردگان بعد از آن خلافکاریها- یعنى تحاکم نزد طاغوت و اعراض از رسول و سوگند دروغ- از در توبه نزد تو آمده بودند، و از خدا طلب آمرزش کرده بودند، و رسول برایشان طلب مغفرت کرده بود مىدیدند که خدا توبه پذیر و مهربان است، (64). پس به پروردگارت سوگند- اینطور که منافقین پنداشتهاند نیست،- ایمانشان واقعى نیست، مگر وقتى که تو را در مشاجراتى که برایشان پیش مىآید. حکم قرار دهند، و در دل خود از هر حکمى که راندى احساس آزردگى نکنند، و حکم تو را بدون چون و چرا بپذیرند (65). اگر به آنان تکلیف مىکردیم که یکدیگر را بکشید، و یا از سرزمین خود بیرون کنید، جز اندکى این کار را نمىکردند، با این که اگر عمل کنند به آن چه اندرز مىشوند برایشان بهتر بود و بیشتر استوارشان مىکرد (66). علاوه بر این که اجر عظیمى نیز به آنان مىدادیم (67). و به صراط مستقیم هدایتشان مىکردیم (68). ______________________________________________________ صفحهى 616 و کسانى که خدا و این پیامبر را اطاعت کنند، کسانى خواهند بود که همدم انبیا و صدیقین و شهدا و و صالحینند، که خدا مورد انعامشان قرار داده، و چه نیکو رفیقانى (69). این تفضل از جانب خدا است، و دانایى خدا به احوال بندگانش کافى است (70). بیان آیات این آیات به طورى که ملاحظه مىفرمایید بىارتباط با آیات قبلش نیست، چون آیات سابق، از آیه" وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً ..." شروع شده است، گویا در این زمینه سخن دارد: که مردم را به سوى انفاق در راه خدا تشویق کند، تا زندگى همه طبقات مجتمع و حتى حاجتمندان از مؤمنین قوام یابد، و در همین زمینه کسانى را که از این عمل مشروع و واجب مانع مىشدند، و مردم را از آن باز مىداشتند مذمت مىکرد، و دنبال آن در این آیات مردم را تشویق و تحریک مىکند، به این که خدا را اطاعت کنند، و رسول و اولى الامر را نیز اطاعت کنند، و بدین وسیله ریشههاى اختلاف و مشاجره و نزاع را قطع نموده، هر جا که با یکدیگر درگیر شدند مساله را به خدا و رسولش ارجاع دهند، و از نفاق بپرهیزند، چنین نباشند که به ظاهر اظهار ایمان کنند ولى وقتى خدا و رسول بعد از ارجاع مساله مورد اختلاف به ضرر یکى حکم کرد، ناراحت شوند، و کفر باطنیشان از این که تسلیم حکم خدا شوند بازشان بدارد، و نیز تشویق مىکند به این که تسلیم اوامر خدا و رسول باشند، و هم چنان این مطالب را دنبال مىکند، تا برسد به آیاتى که دعوت به جهاد مىکند، و حکم جهاد را روشن مىسازد، و به کوچ کردن از وطن در راه خدا مىپردازد، پس همه این آیات مؤمنین را براى جهاد در راه خدا تجهیز مىکند، و نظام داخلیشان را منظم مىسازد،- البته یکى دو آیه در بین آنها هست که جنبه جمله معترضه را دارد، ولى این دو آیه اتصال کلام را بر هم نمىزند، هم چنان که در تفسیر آیه:" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُکارى" یعنى آیه 43 همین سوره به این نکته اشاره کردیم. [تفسیر آیه شریفه:" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ"] " یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ" بعد از آن که از دعوت به عبادت خدا به تنهایى و دعوت به شرک نورزیدن، و گستردن احسان در بین همه طبقات مؤمنین، و مذمت کسانى که به این طریقه پسندیده خرده مىگیرند، و مردم را از احسان و انفاق باز مىدارند، بپرداخت، در این آیه به اصل مقصود برگشته، با زبانى دیگر چند فرع جدید را بر آن متفرع مىسازد، فروعى که با آن اساس مجتمع اسلامى را مستحکم مىسازد، و آن عبارت است از تحریک و ترغیب مسلمانان در این که چنگ به ______________________________________________________ صفحهى 617 ائتلاف و اتفاق بزنند و هر تنازعى که رخ مىدهد به حکمیت خدا و رسول او واگذار نمایند. و جاى هیچ تردیدى نیست که آیه:" أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ" جملهاى است که به عنوان زمینه چینى براى مطلب بعدى آورده شد، و آن مطلب عبارت است از این که دستور دهد مردم در هنگام بروز نزاع به خدا و رسول او مراجعه کنند، هر چند که آیه مورد بحث در عین حال که جنبه آن زمینه چینى را دارد، مضمونش اساس و زیربناى همه شرایع و احکام الهى است. و دلیل بر زمینه بودنش ظاهر تفریعى است که جمله:" فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ ..." بر جمله مورد بحث دارد، و نیز بعد از آن، جملههاى بعد است که یکى پس از دیگرى از جمله مورد بحث نتیجهگیرى شده، یک جا فرموده:" أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ یَزْعُمُونَ ..." و دنبالش فرموده:" وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِیُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ ..." و بعد از آن فرموده:" فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتَّى یُحَکِّمُوکَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ..." و نیز جاى هیچ تردیدى نیست که خداى تعالى از این دستور که مردم او را اطاعت کنند منظورى جز این ندارد که ما او را در آنچه از طریق پیامبر عزیزش به سوى ما وحى کرده اطاعت کنیم و معارف و شرایعش را به کار بندیم، و اما رسول گرامیش دو جنبه دارد، یکى جنبه تشریع، بدانچه پروردگارش از غیر طریق قرآن به او وحى فرموده، یعنى همان جزئیات و تفاصیل احکام که آن جناب براى کلیات و مجملات کتاب و متعلقات آنها تشریع کردند، و خداى تعالى در این باره فرموده:" وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ" «1»، (ما کلیات احکام را بر تو نازل کردیم تا تو براى مردم جزئیات آنها را بیان کنى) دوم یک دسته دیگر از احکام و آرایى است که آن جناب به مقتضاى ولایتى که بر مردم داشتند و زمام حکومت و قضا را در دست داشتند صادر مىکردند، و خداى تعالى در این باره فرموده:" لِتَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ بِما أَراکَ اللَّهُ" «2» (تا در بین مردم به آنچه خداى تعالى به فکرت مىاندازد حکم کنى). و این همان رایى است که رسول خدا (ص) با آن بر ظواهر قوانین قضا در بین مردم حکم مىکرد، و همچنین آن رایى است که در امور مهم به کار مىبست، و خداى تعالى دستورش داده بود که وقتى مىخواهد آن راى را به کار بزند قبلا مشورت بکند، و فرموده:" وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ، فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ" «3»، (با مردم در هر امرى که مىخواهى در باره آن تصمیم بگیرى نخست مشورت بکن و همین که تصمیم گرفتى بر خدا توکل کن)، ملاحظه مىفرمایید که مردم را در _______________ (1) سوره نحل آیه 44. (2) سوره نساء آیه 105. (3) سوره آل عمران آیه: 159. ______________________________________________________ صفحهى 618 مشورت شرکت داده، ولى در تصمیم گرفتن شرکت نداده، و تصمیم خود آن جناب (به تنهایى) را معتبر شمرده است. حال که به این معنا توجه کردید مىتوانید به خوبى بفهمید که اطاعت رسول معنایى، و اطاعت خداى سبحان معنایى دیگر دارد هر چند که اطاعت از رسول خدا (ص)، در حقیقت اطاعت از خدا نیز هست، چون تشریع کننده تنها خدا است، زیرا او است که اطاعتش واجب است، هم چنان که در آیه:" وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِیُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ"، وجوب اطاعت رسول را هم منوط به اذن خدا دانسته، پس بر مردم واجب است که رسول را در دو ناحیه اطاعت کنند، یکى ناحیه احکامى که به وسیله وحى بیان مىکند، و دیگر احکامى که خودش به عنوان نظریه و رأى صادر مىنماید. [وجه تکرار کلمه" اطیعوا" در آیه شریفه] و این معنا- و خدا داناتر است- باعث شده است که کلمه (اطاعت) در آیه تکرار شود، چون اگر اطاعت خدا و رسول تنها در احکامى واجب مىبود که به وسیله وحى بیان شده، کافى بود بفرماید" أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ"، ولى چنین نکرد، و کلمه (اطیعوا) را دو باره آورد، تا بفهماند اطاعت خدا یک نحوه اطاعت است و اطاعت رسول یک نحوه دیگر است، ولى بعضى از مفسرین گفتهاند تکرار کلمه (اطیعوا) صرفا به منظور تاکید بوده، و این حرف به هیچ وجه درست نیست، زیرا اگر هیچ منظورى به جز تاکید در بین نبود، ترک تکرار، این تاکید را بیشتر افاده مىکرد، و لذا باید مىفرمود" اطیعوا اللَّه و الرسول ..."، چون با این تعبیر مىفهمانید اطاعت رسول، عین اطاعت خداى تعالى است، و هر دو اطاعت یک هستند، بله این که تکرار، تاکید را مىرساند، درست است، اما نه در هر جا. و اما اولى الامر هر طایفهاى که باشند، بهرهاى از وحى ندارند، و کار آنان تنها صادر نمودن آرایى است که به نظرشان صحیح مىرسد، و اطاعت آنان در آن آراء و در اقوالشان بر مردم واجب است، همان طور که اطاعت رسول در آرایش و اقوالش بر مردم واجب بود، و به همین جهت بود که وقتى سخن به وجوب رد بر خدا و تسلیم در برابر او کشیده شد. و فرمود وقتى بین شما مسلمانان مشاجرهاى در گرفت باید چنین و چنان کنید، خصوص اولى الامر را نام نبرد، بلکه وجوب رد و تسلیم را مخصوص به خدا و رسول کرد، و فرمود:" فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ، إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ ..." (یعنى پس اگر در چیزى نزاع کردید، حکم آن را به خدا و رسول برگردانید ...)، و این بدان جهت بود که گفتیم روى سخن در این آیه به مؤمنین است، همانهایى که در اول آیه که مىفرمود:" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ..."، مورد خطاب بودند، پس بدون شک معلوم مىشود منظور از نزاع هم، نزاع همین مؤمنین است، و ______________________________________________________ صفحهى 619 تصور ندارد که مؤمنین با شخص ولى امر- با این که اطاعت او بر آنان واجب است- نزاع کنند، به ناچار باید منظور نزاعى باشد که بین خود مؤمنین اتفاق مىافتد، و نیز تصور ندارد که نزاعشان در مساله راى باشد، (چون فرض این است که ولى امر و صاحب رأى در بین آنان است)، پس اگر نزاعى رخ مىدهد در حکم حوادث و قضایایى است که پیش مىآید آیات بعدى هم که نکوهش مىکند مراجعین به حکم طاغوت را که حکم خدا و رسول او را گردن نمىنهند، قرینه بر این معنا است، و این حکم باید به احکام دین برگشت کند، و احکامى که در قرآن و سنت بیان شده، و قرآن و سنت براى کسى که حکم را از آن دو بفهمد دو حجت قطعى در مسائلند، و وقتى ولى امر مىگوید: کتاب و سنت چنین حکم مىکنند قول او نیز حجتى است قطعى، چون فرض این است که آیه شریفه، ولى امر را مفترض الطاعة دانسته، و در وجوب اطاعت از او هیچ قید و شرطى نیاورده، پس گفتار اولى الامر نیز بالآخره به کتاب و سنت برگشت مىکند. از این جا روشن مىشود که این اولى الامر- حال هر کسانى که باید باشند- حق ندارند حکمى جدید غیر حکم خدا و رسول را وضع کنند، و نیز نمىتوانند حکمى از احکام ثابت در کتاب و سنت را نسخ نمایند، و گرنه باید مىفرمود در هر عصرى موارد نزاع را به ولى امر آن عصر ارجاع دهید، و دیگر معنا نداشت بفرماید موارد نزاع را به کتاب و سنت ارجاع دهید، و یا بفرماید بخدا و رسول ارجاع دهید در حالى که آیه شریفه:" وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا مُبِیناً" «1»، (هیچ مرد مؤمن و زن مؤمنهاى را نمىرسد که وقتى خدا و رسول او، امرى را مورد حکم قرار دهند، باز هم آنان خود را در آن امر مختار بدانند، و کسى که خدا و رسولش را نافرمانى کند به ضلالتى آشکار گمراه شده است). حکم مىکند به این که غیر از خدا و رسول هیچکس حق جعل حکم ندارد. و به حکم این آیه شریفه تشریع عبارت است از قضاى خدا، و اما قضاى رسول، یا همان قضاى اللَّه است، و یا اعم از آن است، و اما آنچه اولى الامر وظیفه دارند این است که رأى خود را در مواردى که ولایتشان در آن نافذ است ارائه دهند، و یا بگو در قضایا و موضوعات عمومى و کلى حکم خدا و رسول را کشف کنند. و سخن کوتاه این که از آنجا که اولى الامر اختیارى در تشریع شرایع و یا نسخ آن _______________ (1) سوره احزاب آیه 36. ______________________________________________________ صفحهى 620 ندارند، و تنها امتیازى که با سایرین دارند این است که حکم خدا و رسول یعنى کتاب و سنت به آنان سپرده شده، لذا خداى تعالى در آیه مورد بحث که سخن در رد حکم دارد، نام آنان را نبرد، تنها فرمود:" فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ ..."، از اینجا مىفهمیم که خداى تعالى یک اطاعت دارد و رسول و اولى الامر هم یک اطاعت دارند، و به همین جهت بود که فرمود: " أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ". [اطلاق امر به اطاعت از رسول (ص) و اولى الامر، دلیل بر عصمت ایشان است] و جاى تردید نیست در اینکه این اطاعت که در آیه:" أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ ..." آمده، اطاعتى است مطلق، و به هیچ قید و شرطى مقید و مشروط نشده، و این خود دلیل است بر این که رسول امر به چیزى و نهى از چیزى نمىکند، که مخالف با حکم خدا در آن چیز باشد، و گرنه واجب کردن خدا اطاعت خودش و اطاعت رسول را تناقضى از ناحیه خداى تعالى مىشد، و موافقت تمامى اوامر و نواهى رسول با اوامر و نواهى خداى تعالى جز با عصمت رسول تصور ندارد، و محقق نمىشود این سخن عینا در اولى الامر نیز جریان مىیابد، چیزى که هست نیروى عصمت در رسول از آنجا که حجتهایى از جهت عقل و نقل بر آن اقامه شده فى حد نفسه و بدون در نظر گرفتن این آیه امرى مسلم است و ظاهرا در اولى الامر این طور نیست و ممکن است کسى توهم کند که اولى الامرى که نامشان در این آیه آمده لازم نیست معصوم باشند، و معناى آیه شریفه بدون عصمت اولى الأمر هم درست مىشود. توضیح این که آن چیزى که خداى تعالى در این آیه مقرر فرموده، حکمى است که به مصلحت امت جعل شده، حکمى است که مجتمع مسلمین به وسیله آن از این که دستخوش اختلاف و تشتت گشته از هم متلاشى گردد حفظ مىشود، و این چیزى زاید بر ولایت و سرپرستى معهود در بین امتها و مجتمعات نیست، و همان چیزى است که مىبینیم عموم مجتمعات- چه اسلامى و چه غیر اسلامى- آن را در بین خود معمول مىدارند، یعنى یکى از افراد جامعه خود را انتخاب نموده و به او مقام واجب الاطاعه بودن و نفوذ کلمه مىدهند در حالى که از همان اول مىدانند او هم مثل خودشان جایز الخطا است، و در احکامى که مىراند اشتباه هم دارد، و لیکن هر جا که جامعه فهمید حکم حاکم بر خلاف قانون است، اطاعتش نمىکند، و او را به خطایى که کرده آگاه مىسازد، و هر جا که یقین به خطاى او نداشت، و تنها احتمال مىداد که خطا کرده به حکم و فرمان او عمل مىکند، و اگر بعدها معلوم شد که خطا کرده مسامحه کند، و با خود فکر مىکند مصلحت حفظ وحدت مجتمع و مصونیت از تشتت کلمه آن قدر بزرگ و مهم است، که مفسده اشتباهکاریهاى گاه به گاه حاکم را جبران ______________________________________________________ صفحهى 621 مىکند. حال اولى الأمر در آیه شریفه و وجود اطاعت آنان نیز به همین حال است،- و آیه چیزى زاید بر آنچه در همه زمانها و همه مکانها معمول است افاده نمىکند،- خداى تعالى طاعت مردم از اولى الامر را بر مؤمنین واجب فرموده، اگر احیانا ولى امرى بر خلاف کتاب و سنت دستورى داد، مردم نباید اطاعتش کنند، و حکم این چنین او نافذ نیست، براى این که رسول خدا (ص)- قاعدهاى کلى به دست عموم مسلمین داده، و فرموده: " لا طاعة لمخلوق فى معصیة الخالق" (هیچ مخلوقى در فرمانى که به معصیت خدا مىدهد نباید اطاعت شود) و این دستور را شیعه و سنى روایت کردهاند، و با همین دستور است که اطلاق آیه تقیید مىشود. و اما اگر عالما عامدا حکم بر خلاف قرآن نکرد، بلکه خطا کرد، و به غلط چنین حکمى را راند، اگر مردم فهمیدند که حکمش اشتباه است، او را از راه خطا به سوى حق یعنى حکم کتاب و سنت بر مىگردانند، و اگر مردم نفهمیدند و تنها احتمال دادند که ممکن است حکمى که حاکم کرده مخالف با کتاب و سنت باشد حکمش را اجرا مىکنند همان طور که اگر مىدانستند مخالف نیست اجرا مىکردند، و وجوب اطاعت حاکم در این نوع احکام هیچ عیبى ندارد، براى همان که گفتیم حفظ وحدت در امت و بقاى سیادت و ابهت آن آن قدر مهم است که مفسده این مخالف کتاب و سنتها را تدارک مىکند، هم چنان که در اصول فقه مقرر و محقق شده که طرق ظاهریه- از قبیل خبر واحد و بینه و امثال آن- حجتند، در حالى که احکام واقعیه به حال خود باقى است. و مىگوییم اگر احتمالا طریق ظاهرى بر خلاف واقع از آب در آمد، مفسدهاش به وسیله مصلحتى که در حجیت طرق ظاهرى هست تدارک مىشود. و سخن کوتاه این که اطاعت اولى الامر واجب است، هر چند که معصوم نباشند، و احتمال فسق و خطا در آنان برود، چیزى که هست اگر مردم بر فسق آنان آگاه شدند اطاعتشان نمىکنند، و اگر از آنان خطا ببینند به سوى کتاب و سنت ارجاعشان مىدهند، و در سایر احکام که علمى به خطاى آن ندارند حکمش را انفاذ مىکنند، و فکر نمىکنند که ممکن است فلان حکم او بر خلاف حکم خداى تعالى باشد، تنها ملاحظه مخالفت ظاهرى را مىکنند، چون مصلحتى مهمتر در نظر دارند، و آن عبارت است از مصلحت اسلام و مسلمین و حفظ وحدت کلمه آنان. [پاسخ به این توهم که اطاعت اولى الامر واجب است هر چند معصوم نباشند] این بود آن توهمى که گفتیم ممکن است کسى بکند، و خواننده عزیز اگر در بیانى که ______________________________________________________ صفحهى 622 ما براى آیه کردیم دقت فرماید کاملا متوجه بىپایگى آن مىشود، براى این که هر چند که ممکن است ما این تقریب را در تقیید اطلاق آیه به صورت فسق قبول کنیم، و بگوییم اطلاق آیه مورد بحث به وسیله کلام رسول خدا (ص) که فرمود:" لا طاعة لمخلوق فى معصیة الخالق" و آیات قرآنى که این معنا را مىرساند تقیید مىشود، مانند آیه شریفه:" إِنَّ اللَّهَ لا یَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ" «1» (خداى تعالى امر به فحشا نمىکند) و آیاتى دیگر از این قبیل. و همچنین ممکن است و بلکه واقع هم همین است که در شرع نظیر این حجیت ظاهریه که گفته شد جعل شده باشد، مثلا اطاعت فرماندهان جنگ را که از طرف رسول خدا (ص) منصوب مىشدند، بر سربازها واجب کرده باشد، و نیز اطاعت حکامى را که آن جناب براى بلادى از قبیل مکه و یمن معین کرد، و یا در مواقعى که خود سفر مىکرد در مدینه جانشین خود مىساخت بر مردم آن جا واجب کرده باشد، و یا فتواى مجتهد را بر مقلد او حجت کرده باشد، و یا حجتهاى ظاهرى دیگرى را قرار داده باشد، و لیکن این جعل حجیت ظاهرى، آیه شریفه را مقید نمىکند، زیرا صحیح بودن مسالهاى از مسائل به خودى خود یک مطلب است، و مدلول ظاهر آیه قرآن بودنش مطلبى دیگر است. آنچه آیه مورد بحث بر آن دلالت مىکند وجوب اطاعت این اولى الامر بر مردم است، و در خود آیه و در هیچ آیه دیگر قرآنى چیزى که این وجوب را مقید به قیدى و مشروط به شرطى کند وجود ندارد، تا برگشت معناى آیه شریفه:" أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ" به این آیه شود که:" و اطیعوا اولى الامر منکم فیما لم یامروا بمعصیة"، (و اولى الامر خود را نیز اطاعت کنید ما دام که امر به معصیت نکردهاند) و یا به این آیه شود که" و اطیعوا اولى الامر منکم ما لم تعلموا بخطائهم" (و اولى الامر خود را نیز اطاعت کنید، ما دام که علم به خطاى آنها نداشته باشید)، و اما اگر شما را به معصیت امر کردند، و یا یقین کردید که در حکم خود خطا کردهاند دیگر اطاعتشان بر شما واجب نیست، بلکه بر شما واجب است که آنان را به سوى کتاب و سنت برگردانید، و کجى آنها را راست کنید، مسلما معناى آیه شریفه:" وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ" این نیست. علاوه بر این که خداى سبحان در مواردى که قید، روشنتر از قید مورد بحث بوده، و طاعت هم کم اهمیتتر از طاعت مورد بحث بوده آن قید را ذکر کرده مثلا در مورد احسان به پدر و مادر فرموده:" وَ وَصَّیْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَیْهِ حُسْناً وَ إِنْ جاهَداکَ لِتُشْرِکَ بِی ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما ..." _______________ (1) سوره اعراف آیه: 28. ______________________________________________________ صفحهى 623 «1». با این حال چطور ممکن است در آیه مورد بحث که مشتمل برأسى از اساس دین و اصلى از اصول آن است، اصلى که رگ و ریشه همه سعادتهاى انسانى بدان منتهى مىشود، هیچ قیدى از قیود را نیاورد، و بطور مطلق بفرماید: (خدا و رسول و اولى الامر خود را اطاعت کنید)؟!. از این هم که بگذریم آیه شریفه بین رسول و اولى الامر را جمع کرده، و براى هر دو یک اطاعت را ذکر نموده و فرمود:" وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ"، با این که در مورد رسول حتى احتمال این نیز نمىرود که امر به معصیت کند و یا گاهى در خصوص حکمى دچار اشتباه و غلط گردد، اگر در مورد اولى الامر این احتمال برود به هیچ وجه نباید براى جلوگیرى از این احتمال قیدى نیاورد، پس ما همین که مىبینیم در مورد آنان نیز قیدى نیاورده، چارهاى جز این نداریم که بگوییم آیه شریفه از هر قیدى مطلق است، و لازمه مطلق بودنش همین است که بگوییم همان عصمتى که در مورد رسول مسلم گرفته شد، در مورد اولى الامر نیز اعتبار شده باشد، و خلاصه کلام منظور از اولى الامر، آن افراد معینى هستند که مانند رسول خدا (ص) داراى عصمتند. حال ببینیم منظور از کلمه امر در عنوان (اولى الأمر) چیست؟ منظور از آن، آن شان و آن کارهایى است که با دین مؤمنین مخاطب به این خطاب، و یا به دنیاى آنان ارتباط دارد، و مستقیم و غیر مستقیم به آن برگشت مىکند، مؤید این که منظور از امر چنین شانى است وسیع، دو آیه زیر است، که کلمه (امر) در هر دو به معناى امور دنیایى است، در یکى مىفرماید:" وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ" «2» و در دیگرى در مدح مردم با تقوا مىفرماید:" وَ أَمْرُهُمْ شُورى بَیْنَهُمْ" «3»، و هر چند که ممکن است به وجهى منظور از کلمه (امر) فرمان باشد، که در مقابل نهى است، لیکن این احتمال بعید است. کلمه" اولى الامر" در این آیه مقید شده به قید" منکم"، و ظاهر این قید این است که ظرفى باشد به اصطلاح مستقر، یعنى عامل آن از افعال عموم باشد نظیر (" بودن" و امثال آن) و _______________ (1) ما بشر را توصیه کردهایم به این که نسبت به والدینش احسان کند، اما اگر والدین خواستند و حتى مبارزه کردند که تو بشر را وادار کنند به این که براى خدا شریکى بگیرى که علمى و حجتى بر شرکت او ندارى، دیگر اطاعتشان مکن. سوره عنکبوت آیه 8. (2) در امر با آنان مشورت کن. سوره آل عمران آیه 159. (3) کارهایشان در بینشان با مشورت صورت مىگیرد. سوره شورا آیه 38. ______________________________________________________ صفحهى 624 معنایش این باشد که اطاعت کنید اولى الأمرى را که از خودتان باشد، و این قید به همان معنایى است که قید" منهم" در آیه:" هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولًا مِنْهُمْ" «1» به آن معنا است و هم چنین در آیات زیر و نیز در دعایى که از حضرت ابراهیم (ع) نقل کرده مىفرماید:" رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ" «2»، و نیز در باره رسولان الهى فرموده:" رُسُلٌ مِنْکُمْ یَقُصُّونَ عَلَیْکُمْ آیاتِی" «3». منظور ما از این گفتار این است که خواننده را متوجه مردود بودن گفتار بعضى از مفسرین در معناى کلمه" منکم" بکنیم، آن مفسر گفته: از این کلمه که" اولى الامر" مقید به آن شده به خوبى استفاده مىشود: که اولى الأمر نیز فردى از افراد معمولى جامعه است، مىفرماید" اولى الأمر" را که فردى مثل خود شما مؤمن است، و مثل خود شما گاهگاهى گناه و خطا مىکند اطاعت کنید. مفسر نام برده با این تفسیر خواسته است اعتبار مساله عصمت از" اولى الأمر" را بیندازد. مطلب دیگرى که در باره کلمه" اولى الأمر" مورد بحث قرار گرفته، این است که معناى این کلمه از نظر مصادیقى که دارد چیست؟ آیا با این که این کلمه اسم جمع است، منظور دسته دستههایى هستند که هر دستهاى به عنوان اهل حل و عقد در هر عصرى امور مسلمین را اداره مىکنند، و یا منظور فرد فرد معصومینند، که یکى پس از دیگرى زمام امور مسلمین را به دست مىگیرند،؟ آنچه در بدو نظر احتمالش به ذهن مىرسد این است که منظور فرد فرد معصومیناند که اطاعتشان بر خلق واجب شده، و یکى پس از دیگرى زمام امور را به دست گرفتند و وجوب اطاعتشان بر مردم را تنها از نظر لفظ به جمع آنان نسبت داده در حقیقت معناى جامعى از معصومین در نظر گرفته و لفظ" اولى الأمر" را در آن استعمال کرده همان طور که خود ما نیز در گفتگوهاى خود مىگوییم: (نمازهایت را بخوان) و (بزرگانت را اطاعت کن) و (گوش به فرمان بزرگان قومت باش)، با این که هر وقت انسان نماز بخواند یک نماز مىخواند نه همه نمازها را و همچنین اطاعت از بزرگان قوم، و گوش دادن به سخنان بزرگتر خود. یکى از سخنان عجیب که در این مورد گفته شده گفتار فخر رازى است «4» که گفته _______________ (1) (او کسى است که در میان مردم امى رسولى که از خودشان بود مبعوث کرد) سوره جمعه آیه 2. (2) (پروردگارا رسولى از آنان و در بین آنان مبعوث فرما) سوره بقره آیه 129. (3) (اى بنى آدم اگر رسولانى از خود شما برایتان آمد که آیات مرا بر شما تلاوت کنند چنین و چنان کنید) سوره اعراف آیه 35. (4) تفسیر کبیر فخر رازى ج 10 ص 146. ______________________________________________________ صفحهى 625 است اگر منظور از اولى الأمر خصوص ولى امر معصوم باشد، این اشکال وارد مىشود که الزاما بایستى جمع را بر مفرد حمل کنید، و بگویید منظور از کلمه" اولى الامر" ولى امر مىباشد، و این خلاف ظاهر است. عجیب بودن گفتار وى در این است که چگونه غفلت کرده از این که استعمال جمع در مفرد چیز نوظهورى نیست، هم در لغت شایع است، و هم قرآن کریم پر است از آن، و اینک چند نمونه آن را نقل مىنماییم:" فَلا تُطِعِ الْمُکَذِّبِینَ" «1»،" فَلا تُطِعِ الْکافِرِینَ" «2»" إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ کُبَراءَنا" «3»،" وَ لا تُطِیعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِینَ" «4»،" حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ" «5»" وَ اخْفِضْ جَناحَکَ لِلْمُؤْمِنِینَ" «6»، و از این قبیل موارد مختلفهاى که یا در اثبات یا در نفى، یا در اخبار و یا در انشاء کلمه جمع در مفرد استعمال شده است. آنچه از حمل جمع بر فرد، خلاف ظاهر است این است که لفظ جمع را اطلاق کنند و یکى از آحاد آن را اراده نمایند (مثلا پدرى به فرزندش بگوید: (علما را احترام کن)، و منظورش از علما فقط یک عالم باشد، به طورى که اگر فرزند، عالمى دیگر را احترام نماید اعتراض کند که من کى به تو گفتم این آقا را احترام کنى، منظورم از علما فقط و فقط فلان عالم است)، نه این که حکم را طورى روى جمع ببرد که یک حکمش به عدد موضوعاتى که دارد منحل به احکامى متعدد شود، مثل این که همان پدر به فرزندش بگوید: (علماى شهر را احترام کن)، که معنایش چنین مىشود: (این عالم را احترام کن)، (این را نیز احترام نما)، و همچنین به طورى که اگر فرضا در آن شهر هزار دانشمند باشد و پدر خواسته باشد هزار بار گفتار خود را تکرار کند به جاى آن یک بار بطور کلى مىگوید: (علماى شهر را احترام کن)، این طور سخن گفتن نه تنها خلاف ظاهر نیست بلکه مطابق ظاهر است. [احتمال اینکه معناى" اولوا الامر" اهل حل و عقد (مقامات حکومتى) باشند، و رد این احتمال] البته این احتمال را دادهاند که مراد از کلمه:" اولى الامر"- یعنى همینهایى که متعلق وجوب اطاعتند- مجموع من حیث المجموع هیات حاکمه باشد، هیاتى که از عدهاى معدود تشکیل مىشود، و هر یک از آنان فردى از اولى الامرند، به این معنا که هر یک به قدر _______________ (1) اطاعت نکن دروغگویان را سوره قلم آیه 8. (2) اطاعت نکن کافران را. سوره فرقان آیه 52. (3) همانا ما اطاعت کردیم آقایان و بزرگان خود را. سوره احزاب آیه 67. (4) اطاعت نکنید امر اسراف کنندگان را. سوره شعراء آیه: 151. (5) محافظت کنید بر نماز. سوره بقره آیه 238. (6) خود را در مقابل مؤمنین کوچک کن. سوره حجر آیه 88. ______________________________________________________ صفحهى 626 خودش در مردم نفوذ و در امور مردم تاثیر دارد، یکى رئیس همه لشگرها، و یکى رئیس تک تک لشگرها، یکى رئیس دانشگاهها و یکى رئیس فلان قسمت از اجرائیات دولت، و یکى رئیس قسمت دیگر آن است، بلکه احتمال دارد که مراد از اولى الامر همان طور که صاحب المنار گفته «1» همه اهل حل و عقد جامعه باشند، یعنى کسانى که امت به آنها وثوق و اطمینان دارند، چه علما، و رؤساى لشگر، و تجار، و صنعت گران، و کشاورزان، که مصالح عمومى امت را تامین مىکنند، و چه رؤساى کارگران، و احزاب، و مدیران جراید مورد احترام، و هیات تحریریه آنها. پس این که احتمال دادیم معناى" اولى الامر" أهل حل و عقد باشد منظورمان این است، یعنى هیات اجتماعیهاى که از افراد موجه امت تشکیل مىگردد، و لیکن همه اشکال در این است که آیا مىتوان مضمون همه آنها را بر این احتمال تطبیق داد یا نه؟. آیه شریفه- همان طور که توجه فرمودید- دلالت دارد بر عصمت" اولى الأمر" حتى مفسرینى هم که آیه را با احتمال بالا تفسیر کردهاند این معنا را قبول دارند، و ناگزیر از قبول آنند. و ما از آنان مىپرسیم با این که اعتراف دارید که آیه شریفه دلالت بر عصمت اولى الامر دارد چگونه مىتوانید آن را با افراد هیاتهاى حاکمه تطبیق دهید آیا مىخواهید بگویید تک تک افراد این هیات معصومند و چون چنینند قهرا هیات جمعى آنان نیز معصوم مىشود، (چون مجموع چیزى جز افراد نیست)؟ که هرگز چنین ادعایى را نمىتوانید بکنید زیرا در طول قرنها که بر امت اسلام گذشته است حتى یک روز هم پیش نیامده که جمعیت اهل حل و عقد همه معصوم بر انفاذ امرى از امور امت بوده باشند، و چون چنین چیزى سابقه ندارد پس محال است که خداى عز و جل امت را مامور به چیزى بکند که مصداق خارجى ندارد. و یا مىخواهید بگویید عصمت مستفاد از آیه که یک صفتى حقیقى است نه صرف فرض و اعتبار. قائم به هیات حاکمه هست نه به تک تک افراد، و خلاصه کلام این که هیات معصوم است، هر چند که تک تک افراد معصوم نباشند، بلکه گناه که سهل است شرک به خدا نیز بورزند و عینا مانند سایر افراد مردم که صدور هر گناهى و کفرى از آنان محتمل و ممکن است، مردم مکلف به اطاعت این افراد نیستند، تا از کافر و گنه کار اطاعت کرده باشند، بلکه مکلف به اطاعت هیات حاکمهاند و نظریه و رایى که از این فرد فرد صادر مىشود ممکن است خطا باشد، و امت _______________ (1) تفسیر المنار ج 5 ص 181. ______________________________________________________ صفحهى 627 را به سوى ضلالت و معصیت دعوت کند ولى نظریه هیات حاکمه به خاطر عصمتى که برایش فرض کردیم جز به راه صواب دعوت نمىکند. اگر منظور شما این است، مىگوییم این نیز تصورى است محال، و چگونه تصور مىشود که یک موضوع اعتبارى- یعنى هیات حاکمه- به یک صفت حقیقى متصف گردد، با اینکه آنچه در خارج وجود و حقیقت دارد افرادند، و هیات امرى است اعتبارى و امر اعتبارى نه معصوم مىشود و نه گنه کار. و یا مىخواهید بگوئید عصمتى که از آیه شریفه استفاده مىشود نه صفت افراد هیات حاکمه است، و نه صفت خود هیات، بلکه حقیقت آن عبارت از این است که خداى تعالى این هیات را از انحراف حفظ مىکند، و نمىگذارد امر به معصیت کنند، و رایى به خطا بدهند، هم چنان که خبر متواتر محفوظ از کذب است، با این که مصونیت از کذب نه صفت تک تک مخبرین است، و نه صفت هیات اجتماعى آنان، بلکه حقیقت عصمت خبر از کذب این است که عادت بر محال بودن دروغ آن جارى شده، و به عبارتى دیگر خداى تعالى خبرى را که متواتر است حفظ مىکند، از این که دروغى و خطایى در آن واقع شود. راى اولى الامر نیز مانند خبر متواتر است یعنى خطا به هیچ وجه در آنان راه پیدا نمىکند، هر چند که تک تک خبر واحد و تک تک هیات حاکمه و نیز هیات آنان متصف به صفت زایدى به نام عصمت نیستند، با این بیان دیگر چه اشکالى دارد که عصمت" اولى الامر" نیز از قبیل عصمت خبر واحد باشد، و آیه شریفه هم دلالت بر بیش از این ندارد تنها این مقدار گویایى دارد که رأى هیات حاکمه اولى الامر، به خطا نمىرود، بلکه همیشه موافق با کتاب و سنت است و این خود عنایتى است از خداى تعالى بر این امت، مؤید این توجیه روایتى است که از رسول خدا (ص) رسیده، که فرموده: (لا تجمع امتى على خطاء- امت من هرگز بر خطا مجتمع نمىشوند) «1». اگر منظورتان این است در پاسخ مىگوییم اولا حدیثى که براى تایید گفته خود آوردید به فرضى که صحیح باشد و مجعول نباشد هیچ ارتباطى با مورد بحث ما ندارد، زیرا در حدیث آمده که امت بر خطا اتفاق نمىکند نه اهل حل و عقد، کلمه امت براى خود معنایى دارد، و کلمه (اهل حل و عقد) نیز براى خود معنایى دیگر دارد، شما چه دلیلى دارید بر این که مراد رسول خدا (ص) از کلمه (امت) همه امت نیست، بلکه مراد اهل حل و عقد _______________ (1) سنن ابن ماجه ج 2 ص 1303 حدیث 3950 فیه هکذا ان امتى لا تجتمع على ضلالة. ______________________________________________________ صفحهى 628 است؟ علاوه بر این که در حدیث آمده که امت بر خطا اجتماع و اتفاق نمىکنند، و شما مىخواهید آن را معنا کنید به این که خطا از اجتماع امت بر داشته شده، و این معنا غیر آن معنا است. [آنچه از حدیث (لا تجتمع امتى على خطاء) بر مىآید] آنچه از حدیث بر مىآید این است که خطاى در مسالهاى از مسائل آن قدر فراگیر نمىشود که همه امت را به سوى خود بکشاند، بلکه دائما کسانى در بین آنان خواهند بود که پیرو حق و بر حق باشند، حال یا همه امت بر حق و پیرو حق مىشوند، و یا بعضى از آنان، هر چند آن بعض، یک نفر معصوم باشد، در نتیجه مضمون روایت نامبرده موافق است با آیات و روایاتى که دلالت دارند بر این که دین اسلام و ملت حق، از صفحه زمین برانداخته نمىشود، بلکه تا روز قیامت باقى خواهد ماند، نظیر آیه زیر که مىفرماید:" فَإِنْ یَکْفُرْ بِها هؤُلاءِ فَقَدْ وَکَّلْنا بِها قَوْماً لَیْسُوا بِها بِکافِرِینَ" «1» و نیز مىفرماید:" وَ جَعَلَها کَلِمَةً باقِیَةً فِی عَقِبِهِ" «2»، و نیز مىفرماید:" إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ" «3» و نیز مىفرماید:" وَ إِنَّهُ لَکِتابٌ عَزِیزٌ، لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ" «4» و آیاتى دیگر از این قبیل. و مضمون روایت مورد بحث اختصاصى به امت محمد (ص) ندارد، بلکه روایات صحیحى خلاف آن را مىرساند و آن روایاتى است که از طرق مختلف از رسول خدا (ص) نقل شده که- خلاصهاش این است که- امت یهود به هفتاد و یک فرقه منشعب شد، و نصارا به هفتاد و دو فرقه و مسلمانان به هفتاد و سه فرقه منشعب مىشوند، و همه این فرقهها در هلاکتند مگر یکى «5»، و ما این روایت را در بحث روایى که در ذیل آیه:" وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً" «6» داشتیم نقل کردیم. و سخن کوتاه این که اگر سند روایت مورد بحث درست باشد هیچ بحثى در متن آن _______________ (1) اگر اینان- مردم معاصر رسول خدا (ص)- به دعوت اسلام کفر بورزند، بدانند که ما قومى دیگر را موکل کردهایم که هرگز به آن کفر نخواهند ورزید. سوره انعام آیه 89. (2) خداى تعالى دین فطرت را و کلمه توحید را کلمهاى باقى در نسل ابراهیم قرار داد. سوره زخرف آیه 28. (3) این ما بودیم که قرآن را نازل کردیم، و همین خود ما آن را حفظ خواهیم کرد. سوره حجر آیه 9. (4) و این که این قرآن کتابى است شکست ناپذیر که باطل نه در عصر نزولش بدان راه مىیابد، و نه در اعصار بعد. سوره فصلت آیه 41. (5) سفینة البحار ج 2 ص 359. (6) سوره آل عمران آیه 103. ______________________________________________________ صفحهى 629 نیست، زیرا مطلبى را بیان مىکند که هیچ ارتباطى با بحث ما ندارد، زیرا بحث ما در باره عصمت اهل حل و عقد از امت اسلام است، مىگوییم اگر منظور از کلمه" اولى الامر" اهل حل و عقد باشد باید همه آنان معصوم باشند، در حالى که چنین چیزى نه بوده و نه خواهد بود. مىگوییم: آن چه عاملى است که باعث مىشود اهل حل و عقد از مسلمانان در آرایى که مىدهند معصوم باشند؟ و مگر بین این عده با اهل حل و عقد سایر امتها فرق هست؟ و مگر تنها مسلمانان چند نفرى به نام اهل حل و عقد دارند؟ تمامى امتهایى که تا کنون در بشر تشکل یافته، و حتى همه اجتماعات کوچک و بلکه همه قبیلهها و عشایر، چند نفرى داشتهاند که مسایل گره خورده امت را حل، و مسائل خلاف آن را عقد کردهاند، چون بالآخره در هر جمعیت و امتى چند نفرى نیرومند و صاحب نفوذ و آگاه به مسائل اجتماعى امت خود رسیدگى مىکنند. خواننده محترم اگر در تاریخ جستجو کند، و حوادث گذشته تاریخ را و همچنین حوادث عصر حاضر را که در امتها و قبایل رخ مىدهد بنگرد موارد بسیار زیادى را پیدا خواهد کرد که اهل حل و عقد هر امت در مسائل مهم مملکتى و قبیلهاى دور هم جمع شدهاند و بعد از مشورت و بگومگوها، یک رأیى را پسندیده و به دنبال آن به مرحله اجرایش گذاشتهاند حال یا خوب از آب در آمده، و یا خطا بوده، پس خطا هر چند در نظریههاى فردى بیشتر است، تا در نظریههاى اجتماعى، و لیکن آراى اجتماعى هم، چنان نیست که هیچ خطایى در آن راه نداشته باشد، این شما و این تاریخ و این شما و این حوادث عصر خود ما که هر دو شهادت مىدهند بر مصادیق بسیار بسیار زیادى که آراى اهل حل و عقد خطا از آب در آمده. پس اگر بین اهل حل و عقد مسلمین با اهل حل و عقد سایر جوامع تفاوتى هست، و اهل حل و عقد مسلمین مصون از خطا و معصوم از غلط و اشتباهند از این باب نیست که نظیر خبر متواتر عادتا خطا در آن راه ندارد، بلکه به اعتراف خود شما از این باب است که خداى تعالى از خطا بودنش جلوگیرى کرده، پس عامل در مصونیت اهل حل و عقد یک عامل عادى معمولى نیست، بلکه از سنخ عوامل خارق العاده، و خلاصه از باب معجزه است، و معلوم مىشود که کرامتى با هر به این امت اختصاص یافته، و این امت را حفظ مىکند، و از رخنه کردن هر شر و فسادى در جماعت مسلمین و در نتیجه از تباهى وحدت کلمه آنان جلوگیرى مىنماید، و بالآخره سببى است معجز و الهى و هم سنگ قرآن کریم، سببى است که تا قرآن زنده است آن سبب نیز زنده است و رابطه آن با زندگى امت اسلام نظیر رابطهاى است که قرآن با زندگى این امت دارد، چیزى که هست قرآن با زندگى علمى و معارفى این امت رابطه دارد، و آن سبب الهى و معجز با زندگى عملى امت داراى رابطه است. ______________________________________________________ صفحهى 630 خوب وقتى سبب، چنین سببى است، باید قرآن کریم حدود آن سبب و سعه دایره آن را بیان کند، و این منت را هم بر بشر بگذارد همان طور که خداى تعالى بر بشر منت نهاد و براى هدایت او قرآن و محمد (ص) را فرستاد و وظیفه امت را معلوم کرد، باید در همان قرآن وظیفه اجتماعى این عده که نامش اهل حل و عقد است را نیز براى خود اهل حل و عقد بیان کند، همانطور که براى پیغمبرش آن را بیان کرد، و نیز لازم است که رسول خدا (ص) به امت خود و مخصوصا به نیکان از اصحاب خود بیان کند، که اهل حل و عقد بعد از من که عنوانشان در قرآن" اولى الأمر" است چه کسانیند، و چه حقیقتى دارند، حد و مرزشان، و سعه دایره عملشان چیست، و چقدر است، و آیا هیات حاکمه و یا بگو اهل حل و عقد و یا بگو" اولى الامر" در هر عصرى یک دسته هستند، براى تمامى قلمرو اسلام، و یا در هر جمعیتى اسلامى یک عده اولى الامر خواهند بود، مثلا اعراب یک عده، و آفریقائیها یک عده، و شرقىها یک عده، و همچنین هر جمعیتى یک عده اولى الامر براى خود دارند، تا در بین ایشان در نفوس و اعراض و اموالشان حکم برانند؟. و نیز لازم بود خود مسلمانان و مخصوصا اصحاب، نسبت به این مساله اهتمامى داشته باشند، با یکدیگر بنشینند بحث کنند، و در آخر از رسول خدا (ص) توضیح بخواهند، که اولى الامر کیانند؟ و آیا یک عده براى همه مسلمانان جهانند؟ و یا براى هر جمعیتى یک عده اولى الامر خواهند بود هم چنان که روایات پر است از سؤالهایى که اصحاب از آن جناب کردهاند، آن هم سؤالهاى پیش پا افتادهاى که بقدر این مساله اهمیت نداشته و در قرآن کریم نیز از آن سؤالها چند نمونه آمده، از آن جمله سؤال از" أهله" یعنى هلال هر ماه است، که فرموده:" یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْأَهِلَّةِ" «1» و از آن جمله سؤال از انفاق است که در قرآن آمده: " یَسْئَلُونَکَ ما ذا یُنْفِقُونَ" «2»، و یا" یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْأَنْفالِ" «3». آیا خود و خدا جاى این سؤال نیست، که چرا اصحاب از این که اولى الامر معصوم و یا بگو اهل حل و عقد معصوم چه کسانیند هیچ سؤالى نکردهاند؟ و یا سؤال کردهاند ولى دست بازیگران سیاست با آن سؤالها بازى کرده، و در نتیجه به دست ما نرسیده؟ و آیا مىتوان گفت که خیر چنین چیزى نبوده با این که مىدانیم مساله اولى الامر شدن خبرى نبوده که با هوا و هوس اکثریت مردم آن روز مخالفت داشته باشد، بلکه کمال موافقت را داشته، هر کسى _______________ (1) سوره بقره آیه: 189. (2) سوره بقره آیه: 215. (3) سوره انفال آیه: 1. ______________________________________________________ صفحهى 631 علاقمند بوده که از طرف خدا و رسولش عضوى از اعضاى اهل حل و عقد باشد، پس چرا مساله را به کلى متروک گذاشتند تا از یادها بردند. از سوى دیگر گیرم که در زمان رسول خدا (ص) شرم داشتند از این که در باره اولى الامر و جانشین رسول خدا (ص) چیزى بپرسند، چرا بعد از رحلت آن حضرت در اختلافهایى که پیش آمد، و فتنههایى که یکى پس از دیگرى بالا گرفت سخنى از این اهل حل و عقد به میان نیامد، و چرا در بگومگوهایى که کردهاند و تاریخ اسلام کلمه به کلمه آن را ضبط کرده، و حتى حرف به حرف آنها را به دست ما رسانده، اسمى و اثرى از اهل حل و عقد در هیچ خطابى و هیچ کتابى دیده نمىشود، نه در بین قدماى مفسرین، نه صحابه و نه تابعین، فقط و فقط در طول این چهارده قرن آقاى فخر رازى «1»، و بعضى از علماى بعد از وى از این ماجرا خبر دار شدند. نکته جالب توجه اینجا است که خود فخر رازى همین اشکال ما را بر گفتار خود کرده به این بیان که این وجه مخالف با اجماع مرکب است- اجماع مرکب یعنى اظهار قول و نظریهاى سوم، در مسالهاى که علماى اسلام در آن مساله دو دسته شدهاند و هر دسته نظریهاى را اختیار کردهاند، که لازمه آن نفى نظریه سوم است در نتیجه تمامى علماى اسلام با این نظریه سوم مخالفند، و بر خلاف آن اجماعى مرکب از دو طایفه دارند- زیرا اقوال در معناى اولى الامر از چهار قول تجاوز نمىکند یکى این که اولى الامر خلفاى چهارگانهاند، دوم این که امراى لشگرند، سوم این که علماى اسلامند، چهارم این که ائمه معصومینند، پس گفتن این که اولى الامر هیات حاکمه معصومند قول پنجمى است، که مخالف با همه آن اقوال است و همه صاحبان آن اقوال با آن مخالفند. چیزى که هست خودش جواب مىدهد که در حقیقت این نظریه به نظریه سوم برگشت مىکند، نه این که قول پنجمى باشد و خودش با این جواب رشتههاى خود را پنبه مىکند، پس همه این شواهدى که آوردیم دلالت دارد بر این که مساله عصمت امتیاز اهل حل و عقد نیست، و چنان نیست که خداى عز و جل به این عده از مسلمانان از راه معجزه عطیهاى شریف و موهبتى عزیز داده باشد، که هرگز به خطا نروند. مگر این که بگویند: این عصمت منتهى به عاملى خارق العاده نمىشود، بلکه اصولا تربیت عمومى اسلام بر اساسى دقیق پىریزى شده، که خود به خود این نتیجه بر آن مترتب _______________ (1) تفسیر کبیر فخر رازى ج 10 ص 144- 150. ______________________________________________________ صفحهى 632 مىشود، که اهل حل و عقدش دچار غلط و خطا نمىشوند، به این معنا که بر یک مساله خلاف واقع و اشتباهى متفق القول نمىشوند، و در آنچه فتوا و نظریه مىدهند دچار خطا نمىگردند. و این احتمال علاوه بر این که باطل است، چون با ناموس عمومى منافات دارد، و آن این است که ادراک کل اهل حل و عقد چیزى جز ادراکهاى فرد فرد آنان نیست و وقتى فرد فرد اهل حل و عقد ممکن الخطا باشند کل ایشان نیز جایز الخطا خواهند بود، علاوه بر این، اشکالى دیگر نیز بر آن وارد است، و آن این است که اگر راى اولى الامر به این معنا یعنى به معناى اهل حل و عقد- اینچنین پشتوانهاى شکست ناپذیر دارد، باید هیچگاه از اثر دادن تخلف نکند، و اگر چنین است پس این همه اباطیل و فسادهایى که عالم اسلامى را پر ساخته به کجا منتهى مىشود؟ و از کجا سرچشمه گرفته است. و چه بسیار مجالس مشورتى که بعد از رحلت رسول خدا (ص) تشکیل گشت و در آن مجالس أهل حل و عقد از مسلمانان جمع شدند، و براى امرى از امور مشورت کردند، و متفقا نظریهاى را تصویب کردند و راه رسیدن به هدف را نیز پیش گرفتند، ولى ثمرهاى. جز گمراهتر شدن خود و بدبختتر کردن مسلمانان عاید اسلام نکردند، و خیلى طول نکشید که بعد از رحلت آن جناب نظام الهى و عادلانه اسلام را به نظامى امپراطورى و دیکتاتورى مبدل کردند، خواننده عزیز براى این که به این گفته ما یقین حاصل کند لازم است فتنههایى که بعد از رحلت رسول خدا (ص) بپا خاست، و در نتیجه آن فتنهها خونهاى به ناحقى که بر زمین ریخت و ناموسها که به باد رفت، و اموالى که دستخوش غارت گردید، و احکامى که از اسلام تعطیل شد، و حدودى که باطل گشت بررسى دقیق نموده سپس در مقام جستجو از منشا آن بر آمده، ریشهیابى کند، و آن وقت از خود بپرسد آیا جز این است که یکتا عامل تمامى این بدبختىها همان آراى اهل حل و عقد از امت بود؟ و آیا جز این بود که نشستند و طبق هوا و هوسهاى خود تصمیمهایى گرفتند و همان تصمیمها را بر گردن مردم بیچاره تحمیل نمودند؟. آرى این بود حال آن رکن اساسى که به زعم آقایان دین خدا بر آن پایهگذارى شده بود، و باز به زعم آقایان خداى تعالى در جمله" وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ" مسلمانان را مامور به اطاعت از این رکن اساسى یعنى اهل حل و عقد کرد اهل حل و عقدى که به نظر آقایان همان کسانى بودند که آیه مورد بحث معصومشان خوانده (حال اگر معصوم نبودند چه مىکردند؟ و چه گناه به جا ماندهاى را مرتکب مىشدند؟ و چه بلاى دیگرى را که بر سر دین نیاوردهاند مىآوردند، خدا مىداند). ______________________________________________________ صفحهى 633 پس اگر مراد از کلمه" اولى الامر"، اهل حل و عقد باشد هیچ چارهاى جز این نداریم که بگوییم: اولى الامر نیز مانند سایر مردم جایز الخطایند چیزى که هست از آن جایى که برجستگان جامعه و گروهى فاضل و آگاه به امور و مدرب و مجربند، خطایشان خیلى کمتر از مردم عامى است، و اگر قرآن کریم مردم را امر کرده که از این دسته اطاعت کنید، با اینکه خطا هم دارند از باب مسامحه و صرفنظر کردن از موارد خطا بوده، چون مصلحت مهمترى که همان حفظ وحدت مسلمین است در نظر بوده است. حال اگر حکمى بکنند که مغایر با حکم کتاب و سنت، و مطابق با مصلحتى باشد، که خود آنان آن را براى امت صلاح تشخیص دادند، مثلا حکمى از احکام دین را به غیر آن چه قبلا تفسیر مىشد تفسیر کنند، و یا حکمى را مطابق صلاح زمان خود یا صلاح طبع امت و یا وضع حاضر دنیا تغییر دهند، باید امت اسلام آن حکم را پیروى کنند، و باید دین هم، همان حکم را بپسندد، چون دین چیزى جز سعادت مجتمع و ترقى اجتماع او را نمىخواهد، هم چنان که از سیره حکومتهاى اسلامى در صدر اسلام و حکومتهاى بعد نیز همین معنا به چشم مىخورد. که از هیچ حکمى از احکام دایر در زمان رسول خدا (ص) جلوگیرى نشد، و بر طبق سیرهاى از سیرهها و سنتى از سنن آن جناب حکم نکردند، مگر آن که وقتى از ایشان سؤال مىشد که چرا حکم رسول خدا (ص) را اجرا نمىکنید؟ و چرا سیره و سنت آن حضرت را بکار نمىزنید در پاسخ این علت را آوردند که حکم سابق مزاحم بود با حقى از حقوق امت، و این که صلاح حال امت را در این تشخیص دادیم که حکم جدید را جارى کنیم، تا حال امت را به صلاح آورد، و یا گفتند سنت و روش جدید با آمال و آرزوهایى که امت در سعادت زندگى خود داشت موافقتر بود. بعضى از دانشمندان به این مطلب کفرآمیز تصریح کردهاند «1»- (و چنان نیست که ما از لازمه کلمات آنان بفهمیم) خلیفه حق دارد به خاطر حفظ صلاح امت بر خلاف صریح دین عمل کند. و بنا بر این پس دیگر هیچ فرقى بین ملت اسلام با سایر مجتمعات به اصطلاح مترقى و مدینههاى فاضله باقى نمىماند، ملت اسلام هم جمعیتى خواهد بود که چند نفرى را انتخاب مىکنند تا طبق قوانین مجتمع بر حسب آن چه متناسب با مقتضیات احوال و موجبات اوضاع مىبینند حکم کنند. _______________ (1) فجر الاسلام. ______________________________________________________ صفحهى 634 و معلوم است که این طرز فکر از مغزى ترشح مىکند که دین را یک سنت اجتماعى مىداند و بس، و معتقد است که دین در واقع همان سنت اجتماعى است که در قالب دین و به شکل آن در آمده، و در نتیجه آن نیز مانند همه سنتها دستخوش دگرگونى است، و محکوم است به آن چه متن اجتماعات بشرى و هیکل آن حکم کند، و وقتى خود اجتماع در حال تطور تدریجى از نقص به کمال است، سنت آن نیز تطور مىیابد، پس در حقیقت دین اسلام یک مثل اعلایى است که جز بر زندگى انسان چهارده قرن قبل از این انطباق ندارد، اثرى است باستانى که وضع دوران نبوت و نزدیکیهاى آن دوران را براى امروزىها مجسم مىسازد. پس اسلام هم یک حلقه از زنجیرى است که نامش مجتمعات بشرى است، همانطور که همه آن حلقهها با سنتهایى که داشتند از بین رفتند این حلقه نیز محکوم به از بین رفتن است، دیگر امروز شایسته نیست بنشینیم و در باره معارف آن بحث کنیم، مگر به همان ملاکى که دانشمندان و متخصصین در علم ژئولوژى (زمینشناسى) مىنشینند و در باره طبقات الارض بحث نموده، و از فسیلهایى که از طبقات تحت الارض استخراج مىکنند چیزهایى مىفهمند. و ما هم با کسانى که چنین اعتقادى در باره اسلام دارند بحثى نداریم، زیرا براى او بحث کردن از آیه شریفه:" أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ ..." معنا ندارد، و این اعتقاد اعتقادى است که اثرى ریشهاى در تمامى اصول و فروع دین که تا کنون به دست ما رسیده مىگذارد، و معارف دین را چه اعتقادیش و چه اخلاقیش، و چه عملیش را به کلى به باد مىدهد. و واى به آن وقتى که ما حوادث گذشته اسلام را بر این اصل حمل کنیم، و بگوییم آنچه در زمان رسول خدا (ص) و در فرض فوت آن جناب سر زد، و آن اختلافهایى که راه انداختند، و نیز آن تصرفهایى که خلفا در بعضى از احکام و بعضى از سیرههاى رسول خدا (ص) کردند، و آن چه که در زمان معاویه و بقیه بنى امیه و پس از آنان در عهد عباسىها و بعد از آنان رخ داد مبنا و اساسش همین نظریه بوده، معلوم است که چه نتیجه حیرت انگیزى به بار مىآورد. [یکى دیگر از حرفهاى عجیب در باره آیه شریفه" اطیعوا اللَّه ..."] یکى دیگر از حرفهاى عجیبى که در باره آیه مورد بحث زدهاند، گفتارى است که بعضى از نویسندگان گفتهاند که آیه شریفه:" أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ"، بیش از آنچه که مفسرین با اختلافى که دارند گفتهاند، دلالت ندارد، (و خلاصه این آیه دلیل بر فضیلت کسى نمىشود). زیرا اولا واجب بودن اطاعت" اولى الامر" (حال اولى الامر هر کس که مىخواهد ______________________________________________________ صفحهى 635 باشد) به هیچ وجه دلیل بر برترى آنان از سایرین نیست، همان طور که اطاعت از جباران دیکتاتور و ستمکار، در صورتى که مجبور باشیم بر ما نیز واجب مىشود، چون اگر اطاعت نکنیم از شرشان ایمن نخواهیم بود، و اطاعت ما دلیل نیست بر این که آن جباران خونخوار نزد خدا از ما افضلند. و ثانیا حکمى که در آیه آمده چیزى زیادتر از سایر احکامى که موقوف به وجود موضوعاتند ندارد نظیر وجوب انفاق بر فقیر و حرمت اعانه و کمک به ظالم که وقتى این گونه احکام فعلیت پیدا مىکند که فقیرى و ظالمى پیدا بشود نه این که ما در به در بگردیم و فقیر پیدا کنیم و یا از این جا و آن جا ظالمى را پیدا کنیم و از یارى او اجتناب بورزیم. و به نظر ما فساد این دو وجهى که نویسنده نامبرده ذکر کرده براى خواننده روشن است، زیرا صرف نظر از این که اولى الامر را به سلاطین جبار و ظالم معنا کرده، که فسادش به خوبى روشن گردید، در باره وجه اولش مىگوییم: وى غفلت کرده از این که قرآن کریم پر است از آیاتى که نهى مىکند از اطاعت ستمکاران، و مسرفین، و کافران، و این محال است که با این حال خود خداى تعالى امر کند به اطاعت از آنان، و تازه یک چیزى را هم اضافه کند، و آن این که اطاعت چنین عناصر فاسدى را دوش به دوش اطاعت خدا و اطاعت رسول قرار دهد و اگر فرض کنیم که منظور از اطاعت در باره اولى الامر اطاعت اجبارى، و از روى تقیه است باید اشارهاى به آن مىکرد، و مثلا مىفرمود: (و خدا اجازه به آن داده که اولى الامرتان را نیز اطاعت کنید)، هم چنان که در آیهاى دیگر فرموده:" إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً" «1» نه این که امر کند به اطاعت از آنان و در نتیجه امر صریح کردن به آن همه محذورهاى غیر قابل توجیه متوجه بشود. و اما وجه دوم، آن نیز اساسش همان وجه اول است، و اما اگر آیه شریفه را به آن وجه معنا نکنیم، بلکه فرض کنیم که وجوب اطاعت اولى الامر کردن براى این است که اولى الأمر، شانى در دین خدا دارند، و به بیانى که مفصلا گذشت معصوم از گناه و خطا هستند، و محال است خداى تعالى امر به اطاعت کسانى بکند که در خارج هیچ مصداقى ندارند، و یا در آیهاى که مىخواهد اس اساس مصالح دینى و خلاصه حکمى را بیان کند، که بدون آن حال مجتمع به هیچ وجه اصلاح نمىشود، متعلق و موضوع این حکم را کسانى قرار دهد که واجد شرطى باشند که احیانا و اتفاقا آن شرط براى کسى حاصل مىشود، با این که خواننده عزیز توجه فرمود _______________ (1) سوره آل عمران آیه 28. ______________________________________________________ صفحهى 636 که احتیاج مجتمع بشرى به اولى الأمر عین احتیاجى است که به رسول دارد، و آن عبارت است از سرپرست داشتن امت که ما در بحث محکم و متشابه در باره سرپرستى و ولایت امت بحث کردیم. [نظریه پیروان ائمه اهل بیت (ع) در معناى اولوا الامر و رد اشکالاتى که بر این نظریه شده است] اینک به اول بحث پیرامون آیه برگشته مىگوییم: از آن چه گذشت براى خواننده روشن شد که ما نمىتوانیم جمله:" وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ" را حمل کنیم بر جماعتى که براى حل و عقد امور جامعه دور هم جمع مىشوند، و معنا ندارد بفرماید هیات اجتماعیه اهل حل و عقد را اطاعت کنید، حال این فرمان را به هر معنایى که تفسیرش بکنیم بالآخره معناى درستى دست نمىدهد. به ناچار باید بگوییم منظور از اولى الامر افرادى از امتند که در گفتار- و کردارشان- معصومند، و به راستى اطاعتشان واجب است،- به عین همان معنایى که اطاعت خدا و رسولش واجب است، و چون ما قدرت تشخیص و پیدا کردن این افراد را نداریم- بناچار محتاج مىشویم به این که خود خداى تعالى در کتاب مجیدش و یا به زبان رسول گرامیش این افراد را معرفى کند، و به نام آنان تصریح نماید، قهرا آیه شریفه با کسانى منطبق مىشود که رسول خدا (ص) در روایاتى که از طرق ائمه اهل بیت (علیهم السلام) تصریح به نام آنان کرده، و فرموده اولى الامر اینان هستند. و اما این که بعضى گفتهاند: اولى الأمر خلفا و یا امیران جنگ و یا علماى بزرگ که مردم از اقوال و آراى آنان پیروى مىکنند مىباشند!، جواب همه این نظریهها این است که اولا آیه شریفه دلالت دارد بر عصمت اولى الامر، و طبقاتى که نام برده شد بدون اشکال عصمت نداشتند مگر على (ع) که طایفهاى از امت معتقد به عصمت آن جناباند، و ثانیا اقوال نام برده هیچ یک همراه دلیل نیست. و اما اشکالاتى که به قول پیروان ائمه اهل بیت کردهاند چند اشکال است. اول این که اولى الامر بودن ائمه اهل بیت (علیهم السلام) احتیاج به معرفى صریح از ناحیه خداى تعالى و پیامبر گرامى او دارد، و اگر چنین معرفىاى صورت گرفته بود، امت اسلام که سهل است، حتى دو نفر هم بعد از رسول خدا (ص) در باره آنان اختلاف نمىکردند. جواب از این اشکال این است که هم در کتاب آمده، و هم در سنت، اما کتاب آیه ولایت و آیه تطهیر و آیاتى دیگر که به زودى در بارهاش بحث خواهیم کرد ان شاء اللَّه تعالى. اما سنت حدیث سفینه که در آن رسول خدا (ص) فرمود:" مثل اهل ______________________________________________________ صفحهى 637 بیتى کمثل سفینة نوح من رکبها نجا و من تخلف عنها غرق" «1»، (صفت اهل بیت من نظیر کشتى نوح است، که هر کس سوار آن شد نجات یافت، و هر کس از سوار شدنش تخلف ورزید غرق گردید)، و حدیث ثقلین که رسول خدا (ص) در آن حدیث فرمود:" انى تارک فیکم الثقلین کتاب اللَّه و عترتى، اهل بیتى، ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا بعدى ابدا" «2»، (من براى بعد از خودم دو چیز بس سنگین در بین شما مىگذارم، کتاب خدا و عترتم را، که اهل بیت منند، در صورتى که بعد از من به آن دو تمسک بجویید هرگز گمراه نخواهید شد)، که شرح و بسط آن در جلد سوم عربى این کتاب، آنجا که در باره محکم و متشابه بحث مىکردیم گذشت، و باز نظیر احادیثى که از طرق شیعه و سنى روایت شده، که ان شاء اللَّه در بحث روایتى آینده از نظر خواننده خواهد گذشت. اشکال دوم این است که اطاعت اولى الامر کردن منوط بر این است که مردم آنان را بشناسند چون اگر نشناسند تکلیف مردم به اطاعت از آنان تکلیف به ما لا یطاق است، وقتى مشروط به این شرط شد، آیه شریفه آن شرط را دفع مىکند، چون آیه مطلق است. جواب از این اشکال این است که عین این اشکال به خود وى بر مىگردد، براى این که اطاعت همانطور که او گفته مشروط به معرفت است، آن هم به طور مطلق، تنها فرقى که بین گفتار او با گفتار ما هست، این است که او مىگوید: اولى الامر و اهل حل و عقد را خود ما مىشناسیم و مصداقش را تشخیص مىدهیم، و هیچ احتیاج به معرفى و بیان خدا و رسول او نداریم و راست هم مىگوید، زیرا اولى الامر گناهکار چه احتیاج به معرفى خدا و رسولش دارد، ولى ما مىگوییم شناختن اولى الامر بى گناه و معصوم از هر معصیت و خطا احتیاج به معرفى خدا و رسول او دارد، پس هم قول ما و هم قول صاحب اشکال مخالف با آیه است، زیرا آیه مطلق است در آن شرطى نیامده، و ما هر دو آن را مشروط کردیم، پس دیگر جا ندارد که مساله شرط را او بر ما اشکال کند. علاوه بر این که معرفت به غرضى که شرط شمرده شود، از قبیل سایر شروط نیست، چون معرفت مربوط به تحقق بلوغ تکلیف است نه مربوط به خود تکلیف و یا مکلف به آن، سادهتر بگویم تا تکلیف به مکلف نرسد، و به آن و به موضوع و متعلق آن معرفت پیدا نکند، تکلیف منجز نمىشود (هر چند که خود تکلیف و مکلف به آن هیچ شرطى نداشته باشد)، و اگر معرفت مثل سایر شرایط قید تکلیف یا مکلف به آن بود، و نظیر استطاعت در حج که قید _______________ (1 و 2) الاحتجاج ج 1 ص 229 مطبعة النعمان نجف. ______________________________________________________ صفحهى 638 مکلف است و وجود آب براى وضو که قید تکلیف است مىبود، دیگر واجبات به دو قسم مطلق و مشروط تقسیم نمىشد، و اصلا تکلیف مطلقى وجود نمىداشت، چون تکلیف هر قدر هم که بى قید و شرط باشد بالآخره مشروط به شرایط عامه یعنى علم و قدرت و امثال آن هست، پس باید بگوییم تمامى تکالیف مقیدند در حالى که چنین نیست. اشکال سومى که به پیروان ائمه اهل بیت (علیهم السلام) کردهاند این است که ما در این عصرى که زندگى مىکنیم دسترسى به امام معصوم و دریافت علم دین از او نداریم، و همین خود دلیل است بر این که آن کسى که خدا اطاعتش را بر امت واجب کرده امام معصوم نیست، چون امت به چنین امامى دسترسى ندارد. جواب این اشکال این است که اگر امروز امت اسلام دسترسى به امام معصوم ندارد تقصیر خود او است زیرا این امت اسلام بود که به سوء اختیارش و با اعمال زشتى که کرد، و امروز هم دارد مىکند، خود را از امام معصوم بىبهره کرد، و این محرومیتش مستند به خدا و رسول نیست، پس تکلیف پیروى و اطاعت از معصوم برداشته نشده، و این رفتار، امت اسلام و سپس این گفتارمان مثل این مىماند که امتى پیامبر خود را به دست خود بکشد، آن گاه به درگاه خدا عذر بخواهد، که به دستور تو و پیامبرت عمل نکردم براى این بود که نمىتوانستم پیغمبرت را اطاعت کنم چون در بین ما نبود. علاوه بر این که عین این اشکال به خود او بر مىگردد، با این بیان که مىگوییم: ما امروز نمىتوانیم امت واحدهاى در تحت لواى اسلام تشکیل دهیم، تا آن چه اهل حل و عقد تصمیم مىگیرند در بین خود اجرا کنیم. اشکال چهارمشان این است که خداى تعالى در همین آیه مورد بحث مىفرماید:" فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ ..."، و اگر مراد از اولى الامر امام معصوم بود، باید مىفرمود:" فان تنازعتم فى شىء فردوه ... الى الامام". جواب این اشکال این است که در بیان سابق گذشت که گفتیم منظور همان رد بر امام است، به آن تقریبى که گذشت. اشکال پنجم این است، آنها که قائل به امام معصومند، مىگویند: فایده امام معصوم و پیروى از او این است که در زیر سایه او از ظلمت تفرقه و نزاع و دشمنى و خلاف نجات یافته به وحدت کلمه و اتفاق و برادرى برسند، در حالى که آیه شریفه فرض به پا شدن تنازع را در بود اولى الامر کرده، و فرموده اگر نزاعى بین شما رخ داد به اولى الامر مراجعه کنید، پس اولى الامر معصوم هم نمىتواند وحدت کلمه بیاورد، پس بنا بر این امامیه که مىگویند اولى الامر ______________________________________________________ صفحهى 639 باید معصوم باشد چه فایده زایدى در وجود امام معصوم مىبینند؟. جواب این اشکال از آن چه گذشت روشن شده، براى این که تنازعى که در آیه شریفه آمده تنازع مؤمنین در احکام کتاب و سنت است، نه در احکام ولایت، که امام آن را در حوادثى که پیش مىآید به عنوان ولى مسلمین صادر مىکند، و ما در سابق گفتیم که غیر از خدا و رسول او کسى اختیار تشریع حکم ندارد، حال اگر دو طایفهاى که با هم نزاع دارند توانستند حکم کتاب و سنت را بفهمند باید آن را از کتاب و سنت استنباط و استخراج کنند، و اگر نتوانستند از امام معصوم که در فهم حکم خدا از کتاب و سنت عصمت دارد بپرسند، نظیر سیرهاى که معاصرین رسول خدا (ص) داشتند، هر چه را خودشان از کتاب و از کلمات رسول خدا (ص) مىفهمیدند به همان عمل مىکردند، و هر جا نمىفهمیدند از رسول خدا (ص) مىپرسیدند. پس حکم اولى الامر در اطاعت حکم رسول است، همان طور که آیه نیز بر این دلالت مىکرد، و حکم تنازع در عصرى که رسول (ص) نیست و اولى الامر هست، همان حکم تنازع در زمان رسول خدا (ص) است، هم چنان که آیه مورد بحث و آیات بعدى نیز بر این معنا دلالت دارد، به این معنا که آیه مورد بحث حکم تنازع در زمان غیبت رسول اللَّه (ص) را بیان مىکند، و آیات بعدى حکم آن را در زمان حضور آن جناب. پس مساله رد تنازع به خدا و رسول که در آیه آمده مختص به صورتى است که مؤمنین با یکدیگر تنازع کنند، چون آیه دارد:" فَإِنْ تَنازَعْتُمْ"، (اگر شما مؤمنین در بین خود نزاع کردید)، و نفرموده:" فان تنازع اولوا الامر"، اگر اولى الامر خودشان در بین خود نزاع کردند، و نیز نفرمود:" فان تنازعوا"، و معلوم است که معناى رد به رسول در زمان حضور رسول اللَّه (ص) این است که از رسول خدا (ص) حکم مسالهاى که در آن نزاع کردهاند بپرسند، و یا خود اگر مىتوانند از کتاب و سنت استنباط نمایند، و در زمان غیبت آن جناب این است که از امام حکم آن را بپرسند و یا اگر مىتوانند خودشان استنباط کنند که بیانش گذشت، پس جمله:" فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ ..."، آن طور که اشکال کننده پنداشته کلامى زاید و بى فایده نیست. پس از همه مطالب گذشته این معنا به خوبى روشن شد که مراد از" اولى الامر" رجالى معین از امت است که حکم هر یک از آنان در وجوب اطاعت حکم رسول اللَّه (ص) است، و این معنا در عین حال منافات با عمومیتى که به حسب لغت از لفظ اولى الامر فهمیده ______________________________________________________ صفحهى 640 مىشود ندارد، و هیچ اشکالى ندارد که شارع از این لفظ عام آن معناى خاص را اراده کرده باشد، چون قصد مفهومى از مفاهیم از یک لفظ، مطلبى است، و قصد مصداقى که آن مفهوم با آن منطبق است مطلبى دیگر است، نظیر مفهوم رسول که معنایى است عام و کلى، و در آیه مورد بحث نیز در همان معنا استعمال شده، ولى منظور گوینده از این لفظ عام رسول اسلام محمد بن عبد اللَّه (ص) است. [معناى:" فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ"] " فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ ..." این جمله تفریع و نتیجه گیرى از حصرى است که از مورد آیه استفاده مىشد، چون جمله" أَطِیعُوا اللَّهَ ..." از آنجایى که اطاعت خدا و رسول کردن را واجب مىکرد، از آن فهمیده مىشود که منظور اطاعت در مواد دینى است، که متکفل رفع همه اختلافهایى است که ممکن است در دین خدا پیدا بشود. و نیز بر آورنده هر حاجتى است که ممکن است پیش بیاید، دیگر موردى باقى نمىماند که مردم در آن مورد به غیر خدا و رسول او مراجعه کنند، در نتیجه معناى کلام چنین مىشود که شما مردم باید تنها و تنها خدا و رسول و اولى الأمر را اطاعت کنید نه طاغوت را و این همان حصرى است که گفتیم از آیه استفاده مىشود، و نتیجه آن، مضمون جمله مورد بحث است که مىفرماید: پس اگر در امرى تنازع کردید آن را به خدا و رسول رد کنید. و از این که خطاب را متوجه مؤمنین کرده کشف مىکند از این که مراد از تنازع هم، تنازع مؤمنین در بین خودشان است، نه تنازعى که فرضا بین آنها و اولى الامر اتفاق بیفتد، و یا بین خود اولى الامر رخ دهد، چون فرض اولى یعنى تنازع مؤمنین با اولى الامر با مضمون آیه سازگار نیست که اطاعت اولى الامر را بر آنان واجب کرده، و همچنین فرض دوم با آیه نمىسازد چون معنا ندارد خداى تعالى اطاعت کسانى را بر امت واجب کند که بین خودشان تنازع رخ دهد، زیرا اگر اولى الامر در بین خود تنازع کنند قطعا یکى بر حق و دیگرى بر باطل خواهد بود، و خداى تعالى چگونه اطاعت کسى را واجب مىکند که خود بر باطل است، علاوه بر این که اگر منظور تنازع اولى الامر در بین خودشان بود پس چرا در جمله مورد بحث خطاب را متوجه مؤمنین کرد، و فرمود: (پس اگر در چیزى تنازع کردید آن را به خدا و رسول برگردانید ...). و اما کلمه (شىء)، این کلمه هر چند عمومیت دارد همه احکام و دستورات خدا و رسول و اولى الامر را شامل مىشود، هر چه مىخواهد باشد و لیکن جمله بعد که مىفرماید: (پس آن را به خدا و رسول برگردانید)، به ما مىفهماند که مراد از کلمه شىء مورد تنازع، چیزى است که اولى الامر در باره آن استقلال ندارد و نمىتواند در آن به رأى خود استبداد کند، و ______________________________________________________ صفحهى 641 خلاصه کلام اینکه منظور نزاع مردم در آن احکام و دستوراتى نیست که ولى امرشان در دایره ولایتش اجرا مىکند، مثل این که دستورشان بدهد به کوچ کردن، یا جنگیدن، یا صلح کردن با دشمن، و یا امثال اینها، چون مردم مامورند که در این گونه احکام ولى امر خود را اطاعت کنند، و معنا ندارد بفرماید وقتى در این گونه احکام تنازع کردید، ولى امر خود را رها کرده، به خدا و رسولش مراجعه کنید. بنا بر این آیه شریفه دلالت دارد بر این که مراد از کلمه (شىء)، خصوص احکام دینى است، که احدى حق ندارد در آن دخل و تصرفى بکند، مثلا حکمى را که نباید انفاذ کند، انفاذ، و حکمى را که باید حاکم بداند، نسخ کند، چون این گونه تصرفات در احکام دینى خاص خدا و رسول او است، و آیه شریفه مثل صریح است در این که احدى را نمىرسد که در حکمى دینى که خداى تعالى و رسول گرامى او تشریع کردهاند تصرف کند، و در این معنا هیچ فرقى بین اولى الامر و سایر مردم نیست. " إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ ..." این جمله تشدید و تاکید همان حکمى است که جمله قبل بیان کرد، و اشاره است به این که مخالفت این دستور از فسادى که در مرحله ایمان باشد ناشى مىگردد، معلوم مىشود این دستور ارتباط مستقیم با ایمان دارد، و مخالفت آن کشف مىکند از این که شخص مخالف اگر تظاهر به صفات ایمان به خدا و رسولش مىکند، براى این است که کفر باطنى خود را بپوشاند، و این همان نفاق است که آیات بعدى بر آن دلالت دارد. " ذلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلًا" یعنى بر گرداندن حکمى که در آن تنازع دارید، به خدا و رسول او بهتر است، و یا (اطاعت خدا و رسول و اولى الامر بهتر است) و کلمه تاویل در اینجا به معناى مصلحت واقعى است، که حکم مورد بحث از آن منشا مىگیرد، و سپس مترتب بر عمل مىشود، و ما در تفسیر آیه:" وَ ابْتِغاءَ تَأْوِیلِهِ وَ ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلَّا اللَّهُ ..." «1» در جلد سوم عربى این کتاب بحثى در باره معناى تاویل کردیم. " أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ یَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِما أُنْزِلَ إِلَیْکَ ..." کلمه (زعم) به معناى اعتقاد داشتن به چیزى است، اعم از این که این اعتقاد مطابق واقع هم باشد و یا نباشد، به خلاف علم که به معناى اعتقاد مطابق با واقع است، و چون کلمه _______________ (1) سوره آل عمران آیه 7. ______________________________________________________ صفحهى 642 (زعم) در مورد اعتقادى استعمال مىشود که مطابق با واقع نیست، چه بسا همین باعث شده بعضى گمان کنند که این کلمه به معناى ظن- پندار- غلط است، و خلاصه غلط بودن و عدم مطابقت با واقع در معناى این کلمه اعتبار شده است و حال آن که اینطور نیست. و کلمه (طاغوت) مصدرى است به معناى طغیان مانند کلمات رهبوت و جبروت و ملکوت، که مصدرند، و به معناى رهبت و جبر و ملک است، چیزى که هست بسیار مىشود که این کلمه از باب مبالغه در معناى اسم فاعل استعمال مىشود مثلا گفته مىشود:" وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ" «1»، (و کسانى که کفر مىورزیدند سرپرستانشان طاغوتهایند) و اما معناى این مصدر یعنى طاغوت و طغیان معروف است، مثلا مىگویند: (طغى الماء) یعنى آب به خاطر فورانش و یا کثرتش از ظرف خود تجاوز کرد، و استعمال این کلمه در مورد انسان در آغاز از باب مجاز بوده، ولى در اثر کثرت استعمال به حد استعمال حقیقى رسیده است، و طغیان آدمى به معناى آن است که از آن طورى که باید باشد و از آن حدى که باید رعایت کند تجاوز نماید، حال چه این که آن حد را عقل خود او معلوم کرده باشد، و یا شرع، پس طاغوت عبارت است از انسان ظالم و جبار متمرد و یاغى از وظایف بندگى خدا، البته تمردى که از باب گردنکشى نسبت به خداى تعالى باشد، و آن کسى هم که طاغوت را عبارت دانسته از هر معبودى که غیر از خدا پرستیده شود برگشت گفتارش به همین معنایى است که ما کردیم. " بِما أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ ..." این جمله به منزله این است که فرموده باشد" بما انزل اللَّه على رسله"، (یعنى کسانى که معتقدند که بدانچه خدا بر تو و بر رسولان قبل از تو نازل کرده ایمان دارند)، در این آیه مىتوانست بفرماید:" انهم آمنوا بک و بالذین من قبلک"، (کسانى که معتقدند به تو و پیامبران قبل از تو ایمان دارند)، ولى این طور نفرمود، بدین جهت که گفتار در زمینه برگشت به کتاب خدا و حکم او بود، و با در نظر داشتن این نکته روشن مىشود که مراد از امر در جمله:" وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ یَکْفُرُوا بِهِ" (با این که مامور شدند به این که به طاغوت کفر بورزند) امرى است که در کتب آسمانى و از طریق وحى بر انبیا یعنى رسول اسلام (ص) و انبیاى قبل از آن جناب (علیهم السلام) نازل شده. و جمله:" أَ لَمْ تَرَ ..." گفتارى است شبیه به دفع دخل، یعنى پیشگیرى از سؤالى است که ممکن بود بشود و کسى بپرسد چرا خداى تعالى فرمود:" أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ"، در _______________ (1) سوره بقره آیه 257. ______________________________________________________ صفحهى 643 جواب از این سؤال تقدیرى فرمود: مگر نمىبینى از اطاعت سر بر مىتابند، و محاکمات خود را نزد طاغوت یعنى شیطانصفتان مىبرند؟ و این استفهام استفهام تاسف است، مىخواهد بفرماید: متاسفانه مىبینى که بعضى از مردم با این که معتقدند به آن چه بر تو نازل شده و به آن کتابهاى دیگر که به انبیاى دیگر نازل شده ایمان دارند، و با این که مىدانند که کتابهاى آسمانى نازل شده تا در بین مردم در آنچه اختلاف مىکنند حکم کند، و همین حقیقت را خداى تعالى در قرآن کریم بیان کرده، و فرموده:" کانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ فِیمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ" «1»، (مردم امتى واحده بودند، سپس خداى تعالى پیغمبران را براى بشارت و انذار مبعوث کرد، و با آنان کتاب را به حق نازل کرد تا بین مردم در آن چه اختلاف مىکنند داورى کند)، با این حال محاکمات خود را نزد طاغوت مىبرند، با این که مىدانند که آنان اهل طغیان و تمرد از دین خدا، و تجاوزگر بر حقوق خدا و خلقند، و با این که در همین کتب آسمانى مامور شده بودند به این که به طاغوت کفر بورزند، و نیز مىدانند که تحاکم نزد طاغوت لغو کردن کتب خدا و ابطال شرایع او است. " وَ یُرِیدُ الشَّیْطانُ أَنْ یُضِلَّهُمْ ضَلالًا بَعِیداً" این جمله دلالت دارد بر اینکه تحاکم این گونه افراد در نزد طاغوت ریشهاش القاى شیطان و اغواى او است؟ و غرض شیطان از این القائات این است که پیروانش به ضلالتى دور از نجات، گرفتار شوند. " وَ إِذا قِیلَ لَهُمْ تَعالَوْا ..." کلمه" تعالوا" به حسب اصل لغت امرى است از ماده تعالى که به معناى ارتفاع است و معناى آن این است که به سوى بالا بیایید، و کلمه (صد) که فعل (یصدون) مشتق از آن است وقتى با کلمه (عن) متعدى مىشود معناى اعراض را مىرساند، پس جمله" یَصُدُّونَ عَنْکَ صُدُوداً"، این مىشود: (از تو به نوعى اعراض مىکنند)، و جمله:" إِلى ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ إِلَى الرَّسُولِ ..." به منزله این است که فرموده باشد" الى حکم اللَّه والى من یحکم به"، (به ایشان گفته مىشود بیایید به افق بلند حکم خدا و حکم کسى که به حکم خدا حکم مىکند). و در جمله:" یَصُدُّونَ عَنْکَ ..." مساله اعراض پیروان طاغوت را اختصاص به رسول داده، و فرموده: (از تو اعراض مىکنند)، با اینکه دعوت شده بودند به آمدن به سوى کتاب و _______________ (1) سوره بقره آیه 213. ______________________________________________________ صفحهى 644 رسولى که حکم به کتاب مىکند نه تنها به سوى رسول و این بدان جهت است که اعراض کنندگان کافر نیستند. و گرنه جاى تاسف نبود، و آیه شریفه لحن تاسف دارد، پس این تاسف از عمل کسانى است که معتقدند ایمان دارند به آن چه خدا نازل کرده، پس اینان تجاهر به اعراض از کتاب خدا ندارند، چون کافر نیستند، بلکه منافقند و به داشتن ایمان به آنچه خدا نازل کرده تظاهر مىکنند، و در عین حال از رسول او اعراض مىکنند. و از این جا روشن مىشود که فرق گذاشتن بین خدا و رسول او نفاق است، و کسى که ادعا مىکند که من تسلیم حکم خدا هستم، ولى نسبت به حکم رسول توقف و تردید دارم بدون شک منافق است. " فَکَیْفَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ ..." این جمله اعلام مىدارد که اعراض و انصراف از حکم خدا و رسول او و روى آوردن به حکم غیر خدا که همان حکم طاغوت باشد به زودى مصیبتى را براى این اعراض گران به بار خواهد آورد، مصیبتى که هیچ علتى جز این اعراضشان از حکم خدا و رسول و مراجعه کردنشان به حکام طاغوت ندارد. " ثُمَّ جاءُوکَ یَحْلِفُونَ بِاللَّهِ ..." در این جمله معذرت آنان را حکایت مىکند، که ما در مراجعه به داورى طاغوتها قصد سویى نداشتیم و معناى آن- و خدا داناتر است- این است که وقتى حال آنان چنین حالى است چه خواهند کرد وقتى که بر اثر این رفتارشان بلاى بدى به آنان برسد، آن گاه نزدت بیایند، و به خدا سوگند یاد کنند که ما از بردن نزاع خود نزد طاغوتها و یا بگو مراجعه کردنمان به غیر کتاب و رسول هیچ منظورى جز احسان و توفیق یعنى قطع نزاع و مشاجره از بین طرفین دعوى نداشتیم. " أُولئِکَ الَّذِینَ یَعْلَمُ اللَّهُ ما فِی قُلُوبِهِمْ ..." این جمله تکذیب همان عذر خواهى آنان است، و در آن نفرموده که چه نیتى فاسد در دل دارند، بلکه به این اکتفاء نموده که (خدا مىداند چه در دل دارند) و این بدان جهت بوده که جمله بعدى که فرموده" فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ عِظْهُمْ"، (پس از آنان اعراض کن و نصیحتشان کن)، مىفهماند سر این کوتاه گویى این بوده که اگر در دلشان نیت فاسدى نداشتهاند و سخنشان صدق و حق بوده او باید عذرشان را بپذیرد، و رسول خدا (ص) هرگز مامور نیست به این که از سخن حق و صدق اعراض کند. " وَ قُلْ لَهُمْ فِی أَنْفُسِهِمْ قَوْلًا بَلِیغاً" یعنى به ایشان سخنى بگو که دلهایشان آن را درک کند، و بفهمند چه مىگویى ______________________________________________________ صفحهى 645 و خلاصه با زبان دل آنان حرف بزن تا متوجه شوند، که این رفتارشان چه مفاسدى دارد، و اگر معلوم شود نفاق ورزیدهاند، چه عذابى ناشى از خشم خداى تعالى بر آنان نازل مىشود. [اطاعت از رسول اللَّه (ص) همان اطاعت از خدا است] " وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِیُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ" این جمله ردى است مطلق بر همه آن مطالبى که قبلا از منافقین حکایت کرده بود، یعنى تحاکم بردنشان به نزد طاغوت، و اعراضشان از رسول اللَّه (ص)، و سوگند خوردن، و عذرخواهیشان به این که ما منظورى به جز احسان و توفیق نداشتیم مىفرماید: همه این مطالب هر یک به وجهى مخالفت رسول کردن است، حال چه این که توأم با عذرى که بهانه آنان بشود باشد، و چه توأم با چنان عذرى نباشد براى این که خداى تعالى که اطاعت رسول کردن را واجب فرموده، قید و شرطى برایش نیاورد و اصلا رسول اللَّه را نفرستاده مگر براى همین که به اذن او اطاعت شود. و نباید کسى خیال کند که اطاعت تنها حق خدا است، و رسول بشرى و فردى که خداى تعالى او را خلق کرده، و تنها در جایى مىتوان اطاعتش کرد که اطاعت او سودى و مصلحتى عاید ما سازد، در نتیجه اگر همان سود و آن مصلحت بدون اطاعت رسول دست بدهد دیگر چه احتیاجى به اطاعت او است؟ و چرا نتوانیم مستقلا آن را احراز کنیم؟ و رسول را کنارى زده او را ترک کنیم؟ و آیا در چنین فرضى اگر باز هم رجوع به رسول را لازم بدانیم شرک به خدا نورزیدهایم؟ و رسول را دوشادوش خدا نپرستیدهایم؟ و اگر این اطاعت شرک به خدا نیست، پس چرا بعضى از مسلمانان صدر اسلام وقتى رسول خدا (ص) امرى را بر آنان واجب مىکرد از آن جناب مىپرسیدند، آیا این تکلیف دستور خود تو است؟ و یا از ناحیه خدا است؟ معلوم مىشود همان طور که به نظر ما رسیده اطاعت رسول کردن شرک به خدا است، و چیزى است در مقابل اطاعت خدا، و گرنه سؤال اصحاب معنا نمىداشت. وجه بطلان این خیال همان است که گفتیم خداى تعالى رسول (ص) را نفرستاده مگر براى همین که اطاعت بشود، و خودش فرموده: (هیچ رسولى را نفرستادیم مگر براى همین که به اذن خدا اطاعت شود) و در این وجوب اطاعت هیچ قید و شرطى نیاورده، پس معلوم مىشود اطاعت از رسول خدا (ص) کردن، آن هم بطور مطلق همان اطاعت خدا کردن است چون خود خدا دستور داده رسول را اطاعت کنید، و در جاى دیگر فرموده:" مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ" «1». _______________ (1) (کسى که رسول را اطاعت کند در حقیقت خدا را اطاعت کرده است) سوره نساء آیه 80. ______________________________________________________ صفحهى 646 " وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاءُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِیماً" مىفرماید اگر رسول را مخالفت کردند، و با این مخالفتشان از او اعراض کردند، اگر به سوى خدا و رسول برگردند و توبه کنند، برایشان بهتر است از این که سوگند بخورند، که به خدا ما منظورمان مخالفت نبوده، و براى توجیه عمل خود سخنانى به هم ببافند، و عذرهایى غیر موجه بتراشند که نه سودى دارد، و نه رسول خدا (ص) را راضى مىسازد، چون خداى تعالى قبل از این که اینان عذر بدتر از گناه خود را بیان کنند، حقیقت و باطن امرشان را براى رسول خود بیان کرده، و به وى فرموده:" وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاءُوکَ ...". " فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتَّى یُحَکِّمُوکَ ..." کلمه (شجر) فعل ماضى از ماده (شجر) به سکون جیم، و نیز از شجور است و شجر و شجور به معناى اختلاط است، وقتى گفته مىشود:" شجر شجرا و شجورا" معنایش این است که فلان چیز مخلوط شد، و تشاجر و مشاجره نیز از این باب است گویا وقتى دو نفر با هم نزاع مىکنند گفتههایشان در هم و برهم مىشود، (و شنونده نمىفهمد این چه مىگوید و آن دیگرى چه مىگوید)، درخت را هم که شجر نامیدهاند به این مناسبت بوده که شاخههاى آن در یکدیگر فرو مىروند، و کلمه (حرج) به معناى تنگى و مضیقه است. و ظاهر سیاق در بدو نظر چنین مىنماید که این آیه رد بر منافقین باشد، که خیال کردند به پیغمبر ایمان آوردند، و در عین حال داورى را نزد طاغوت مىبرند، در نتیجه معناى آن چنین مىشود: (پس نه به پروردگارت سوگند، این طور که آنان پنداشتهاند نیست، ایمانى به تو ندارند، با این که داورى نزد طاغوت مىبرند، بلکه به تو ایمان ندارند تا زمانى که تو را در بین خود حکم کنند ...). این آن معنایى است که گفتیم: در بدو نظر از آیه فهمیده مىشود، و لیکن غایت یعنى جمله- تا زمانى که ...- غیر منافقین را نیز شامل مىشود و همچنین جمله بعد از آن که مىفرماید:" وَ لَوْ أَنَّا کَتَبْنا عَلَیْهِمْ" تا جمله" ما فَعَلُوهُ إِلَّا قَلِیلٌ مِنْهُمْ" مؤید این است که رد دعوى ایمان، اختصاص به منافقین ندارد، بلکه غیر آنان را نیز شامل مىشود، چون بسیارى از غیر منافقین هستند که ظاهر حالشان چنین نشان مىدهد که خیال مىکنند به صرف این که قرآن و احکامى که از ناحیه خداى تعالى نازل شده چه معارفش و چه دستورات اخلاقى و عملیش را تصدیق کردند، ایمان به خدا و رسول و ایمان بدانچه رسول خدا (ص) از ناحیه پروردگارش آورده در دلشان افتاده، و در نتیجه ایمان حقیقى دارند، در حالى که این طور ______________________________________________________ صفحهى 647 نیست، بلکه ایمان عبارت است از این که انسان به طور تام و کامل و به باطن و ظاهر تسلیم امر خدا و رسولش باشد، و چگونه ممکن است کسى مؤمن حقیقى باشد، و در عین حال در برابر حکمى از احکام او تسلیم نشود، یا به ظاهر و یا اگر به ظاهر اظهار تسلیم مىکند در باطن جانش تسلیم نباشد به ظاهر از ترس رسوایى اظهار تسلیم کند ولى در باطن دلش به خاطر این که حکم نامبرده که با حال و هواى او سازگار نیست منزجر باشد، با این که خداى تعالى به رسول گرامیش فرموده بود:" لِتَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ بِما أَراکَ اللَّهُ" «1»، و در آن هدف و غرض نهایى بعثت آن جناب را داورى در بین مردم معرفى کرده بود. پس با این حال اگر این رسول بزرگوار حکمى علیه کسى بکند، و آن کس از حکم آن جناب منزجر و ناراحت شود، در حقیقت از حکم خداى تعالى ناراحت شده، چون خداى تعالى این شرافت را به آن جناب داده بود، که بندگانش اطاعتش کنند، و حکمش را در بین خود نافذ بدانند. [تسلیم حکم رسول خدا (ص) بودن، علامت ایمان واقعى و تسلیم در برابر احکام خدا است] پس اگر بندگان خدا تسلیم حکم رسول شدند، و از هیچ حکم آن جناب در باطن دلشان ناراحت نگشتند، آن وقت است که مسلمان واقعى شدهاند، و در این صورت است که مىتوان گفت بطور قطع تسلیم حکم خدایند، و حتى در برابر حکم تکوینى خدا نیز تسلیمند، آرى تسلیم بودن در برابر حکم دینى و تشریعى خدا، دلیل بر تسلیم بودن در برابر حکم تکوینى او است. (هم چنان که آن شاعر زبان حال این گونه افراد را در شعر خود آورده مىگوید): یکى درد و یکى درمان پسندد *** یکى وصل و یکى هجران پسندد من از درمان و درد و وصل و هجران *** پسندم آنچه را جانان پسندد " مترجم" و این مرحله یکى از مراحل ایمان است، که هر مؤمنى به آن مرحله برسد صفاتى در او رشد مىکند، که از همه روشنترش تسلیم شدن در برابر همه دستورات و مقدراتى است که از ناحیه خداى تعالى به وى مىرسد و چنین کسى دیگر حالت اعتراض و چون و چرا به خود نمىگیرد، نه در زبان ردهاى مىگوید، و نه در دل نقى مىزند، و به همین جهت است که مىبینیم در آیه مورد بحث تسلیم را مطلق آورده است. از این جا روشن مىشود که جمله:" فَلا وَ رَبِّکَ ..." هر چند که به حسب لفظ تنها _______________ (1) سوره نساء آیه: 105. ______________________________________________________ صفحهى 648 رسول خدا (ص) را نام برده، و فرموده: (به پروردگارت سوگند که ایمان نمىآورند مگر وقتى که تو را در اختلافات خود حکم قرار دهند)، در نتیجه به ذهن مىرسد که مساله مخصوص احکام تشریعى خداى تعالى است لیکن مساله منحصر به آن نیست، چون به قول معروف مورد، مخصص نیست در آیه شریفه سخن از این رفته بود که مسلمانان نباید به غیر رسول اللَّه (ص) مراجعه کنند، با این که خدا بر آنان واجب فرموده که تنها به او رجوع کنند قهرا احکام تشریعى مورد گفتگو قرار مىگیرد لیکن مساله تسلیم منحصر به آن نیست، بلکه معناى آیه عام است، و شامل احکام تشریعى خدا و رسول و احکام تکوینى خداى تعالى هر دو مىشود که توضیحش از نظر خواننده گذشت. بلکه از این هم عمومىتر است و شامل قضاى رسول خدا (ص) یعنى داورى آن جناب و حتى همه روشهایى که آن جناب در زندگیش سیره خود قرار داده مىشود، و مسلمانان (اگر ایمانشان مستعار و سطحى نباشد)، باید اعمال آن جناب را سیره خود قرار دهند، هر چند که خوشایندشان نباشد. پس هر چیزى که به نحوى از انحا و به وجهى از وجوه انتسابى به خدا و رسول او (ص) داشته باشد، چنین مؤمنى نمىتواند آن را رد کند، و یا به آن اعتراض نماید و یا از آن اظهار خستگى کند و یا به وجهى از وجوه از آن بدش آید، چون اثر در همه مشترک است، و مخالفت در همه آنها ناشى از شرک است، البته به مراتبى که در شرک هست، و به همین جهت است که خداى تعالى فرموده:" وَ ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِکُونَ" «1»" وَ لَوْ أَنَّا کَتَبْنا عَلَیْهِمْ ... ما فَعَلُوهُ إِلَّا قَلِیلٌ مِنْهُمْ" در تفسیر آیه" وَ لکِنْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِکُفْرِهِمْ فَلا یُؤْمِنُونَ إِلَّا قَلِیلًا" «2» گفتیم: ترکیب آیه دلالت دارد بر اینکه حکم مذکور در آیه مربوط است به هیات اجتماعیهاى که از افراد حاصل مىشود، و نامش را مجتمع مىگذاریم و این که اگر اندکى را استثنا کرد، و فرمود:" إِلَّا قَلِیلٌ مِنْهُمْ"، براى این بوده که کسى توهم نکند حکم استغراقى است، و تمامى افراد بشر را شامل مىشود، و لذا این استثنا به استثناى منفصل شبیهتر است، تا استثناى متصل، و یا چیزى است برزخ میان استثناى متصل و منفصل، چون داراى دو جنبه است، (از نظر این که حکم رفته است روى هیات اجتماعى استثنا بردار نیست، و استثناى منفصل است، و از نظر این که بالآخره پر حکم افراد را هم مىگیرد، استثنا متصل است). _______________ (1) و اکثرشان به خدا ایمان نمىآورند مگر آنکه در عین حال مشرک نیز هستند (سوره یوسف آیه 106). (2) سوره نساء آیه 46. ______________________________________________________ صفحهى 649 بنا بر این پس این که فرمود:" ما فَعَلُوهُ إِلَّا قَلِیلٌ مِنْهُمْ" وارد در مورد اخبار است، اخبار از حال آن هیات مجتمعه به این که احکام و تکالیف حرجى و دشوار را امتثال نمىکنند، چون با محبوب دل آنان ضدیت و با چیزى که دلهایشان و دیارشان به آن بسته است برخورد دارد و استثناى عده قلیل براى دفع توهم است. در نتیجه معناى آیه این مىشود که اگر ما مىنوشتیم (یعنى واجب مىکردیم) بر آنان که یکدیگر را به قتل برسانند، و از شهر و دیار خود که با آن انس دارند خارج شوند این واجب را انجام نمىدهند، و چون جمله انجام نمىدهند کلیت و استغراق را مىرسانید، و شنونده مىپنداشت حتى یک نفر هم مؤمن حقیقى و تسلیم واقعى در برابر فرمان خداى تعالى در میان آنان وجود ندارد، براى دفع این توهم عدهاى قلیل را استثنا کرد، هر چند که حکم اصلا شامل آن عده نمىشود چون حکم در باره افراد نبود، بلکه در باره هیات اجتماعیه (بدان جهت که مجتمع است) بود، و لیکن چون به تبع هیات افراد هم داخل مىشدند این استثنا را آورد. از اینجا روشن مىشود که مراد از قتل، قتل دسته جمعى یکدیگر است، و مراد از بیرون شدن نیز بیرون شدن و جلاى وطن کردن جمعى از میان جمعى دیگر است، خلاصه حکم همهاش مربوط به مجتمع است، نه این که هر فردى خودش خود را بکشد، و یا هر فردى از خانه و زندگیش بیرون شود، هم چنان که در آیه شریفه:" فَتُوبُوا إِلى بارِئِکُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ" «1» که در باره بنى اسرائیل است منظور قتل دسته جمعى است، و مقصود به خطاب جماعت است نه فرد. " وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا ما یُوعَظُونَ بِهِ لَکانَ خَیْراً لَهُمْ وَ أَشَدَّ تَثْبِیتاً" در این آیه شریفه تعبیرى که در آیه قبلى بود عوض شده، در آنجا تعبیر کتابت آمده بود، مىفرمود:" وَ لَوْ أَنَّا کَتَبْنا ..."، و در این آیه همان را به عبارت" یوعظون" تعبیر فرموده، و این اشاره است به این احکام نامبرده هر چند به صورت امر و کتابت یعنى دستور وجوبى صادر شده است لیکن اشاراتى است به چیزى که صلاح و سعادتشان را تامین مىکند، پس در حقیقت مواعظ و نصایحى است که در آن خیر و صلاح آنان منظور است. " لَکانَ خَیْراً لَهُمْ" یعنى اگر موعظتى که به ایشان شد عمل مىکردند برایشان بهتر بود، و معلوم است که این بهترى مربوط به همه سرنوشتهاى آنان است، چه سرنوشت دنیایىشان و چه سرنوشت آخرتیشان، براى این که خیر آخرت منفک از خیر دنیا نیست، بلکه آن را به دنبال دارد" وَ أَشَدَّ تَثْبِیتاً" یعنى عمل به این مواعظ نفوس و دلهایشان را برایمان استوارتر مىکرد براى _______________ (1) سوره بقره آیه: 54. ______________________________________________________ صفحهى 650 این که گفتار در این مقام همه پیرامون ایمان بود، در جاى دیگر نیز فرموده که خداى تعالى ایمان کسانى که ایمان آوردهاند را استوار مىکند:" یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ ..." «1». " وَ إِذاً لَآتَیْناهُمْ مِنْ لَدُنَّا أَجْراً عَظِیماً" یعنى در این هنگام که ایمان ثابت در دلهاشان استوار گشت، از خزانه غیب خود پاداشى عظیم به آنان خواهیم داد، و در این که چرا نفرمود آن پاداشى چیست و آن را مبهم گذاشت، همان توجیه مىآید که در مبهم آوردن جمله" لَکانَ خَیْراً لَهُمْ" از نظر خواننده گذشت. " وَ لَهَدَیْناهُمْ صِراطاً مُسْتَقِیماً" در سابق ذیل آیه:" اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ" «2» در جلد اول این کتاب معناى صراط مستقیم گذشت. " وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ" در این آیه بین خدا و رسول او در این وعده حسن جمع شده، فرموده کسى که خدا و رسول را اطاعت کند چنین و چنان خواهد شد، با این که آیات قبل تنها متعرض اطاعت رسول و تسلیم شدن در برابر حکم و قضاى آن جناب بود و این بدان جهت است که بین این دو آیه یعنى آیه مورد بحث و آیه:" لا یُؤْمِنُونَ حَتَّى یُحَکِّمُوکَ ..." نامى از خداى تعالى به میان آمده بود آنجا که فرمود:" وَ لَوْ أَنَّا کَتَبْنا عَلَیْهِمْ ..." لذا خواست بفهماند اطاعت رسول کردن بدان جهت واجب شده که خدا به آن امر فرموده، پس اطاعت واجب شده اطاعت خدا و رسول هر دو است، از سوى دیگر در آغاز آیات نیز گفتار با جمله:" أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ ..." شروع شده بود، خواست تا آخر کلام به اول آن مرتبط شود. " فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ ..." این آیه دلالت دارد بر این که چنین کسانى ملحق به" الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ" هستند و از خود آنان نیستند، و به حکم جمله:" وَ لَهَدَیْناهُمْ صِراطاً مُسْتَقِیماً" خداى تعالى به صراط مستقیمى هدایتشان مىکند، که صراط" الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ" است، صراط مستقیمى که در کلام مجیدش جز به این طایفه نسبت نداده، و در سوره حمد فرموده:" اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ صِراطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ" و سخن کوتاه این که این طایفه که خدا و رسول را اطاعت _______________ (1) سوره ابراهیم آیه 27. (2) سوره حمد آیه 6. ______________________________________________________ صفحهى 651 مىکنند ملحق به آن چهار طایفهاند، و از آنان نیستند، هم چنان که جمله:" وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً" نیز خالى از اشاره به این معنا نیست و چون مىفرماید: (این چهار طایفه رفقاى آن طایفهاند، و از آن فهمیده مىشود طایفه مورد بحث از آن چار طایفه نیستند، بلکه جداى از آنان، ولى رفیق با آنان هستند) و اما این که منظور از نعمت در جمله:" أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ" چیست؟ در سابق گفتیم که منظور از آن نعمت ولایت است. و اما این چهار طایفه یعنى نبیین و صدیقین و شهدا و صالحین چه کسانیند، باید گفت: ما نمىتوانیم بگوییم انبیا (علیهم السلام) چگونه انسانهایى هستند، چون این طایفه آشنایان با وحى و آگاهان از اخبار غیبى هستند، و ما بیش از این از وضع آنان خبر نداریم، و نمىتوانیم داشته باشیم، مگر از ناحیه آثارى که از خود به جاى گذاشتهاند. و اما شهدا در سابق نیز گفته بودیم که این کلمه در قرآن کریم به معناى گواهان در اعمال است، و در هیچ جاى قرآن که از ماده (ش- ه- د) کلمهاى به کار رفته به معناى کشته در معرکه جنگ نیامده، بلکه مراد از آن افرادى است که گواه بر اعمال مردمند، و مراد از صالحین کسانى است که شایستگى نعمت خداى را دارند. [معناى" صدیقین"] و اما کلمه (صدیقین) به طورى که خود لفظ دلالت مىکند مبالغه در صدق است، یعنى کسانى که بسیار صادقند چیزى که هست صدق تنها زبانى نیست، یکى از مصادیق آن سخنانى است که انسان مىگوید، یک مصداق دیگرش عمل است، که اگر مطابق با زبان و ادعا بود آن عمل نیز صادق است، چون عمل از اعتقاد درونى حکایت مىکند، و وقتى در این حکایتش راست مىگوید، که ما فى الضمیر را بطور کامل حکایت کند، و چیزى از آن باقى و بدون حکایت نگذارد، چنین عملى راست و صادق است، و اما اگر حکایت نکند و یا درست و کامل حکایت نکند این عمل غیر صادق است، و همچنین سخن صدق آن سخنى است که با واقع و خارج مطابقت داشته باشد، و چون گفتن نیز یکى از افعال است، قهرا کسى که صادق در فعل خویش است سخن نخواهد گفت مگر آن چه که راست بودنش را مىداند، و مىداند که این سخن را در اینجا باید گفت، و گفتن آن حق است، و بنا بر این سخن چنین کسى هم صدق خبرى دارد، و هم صدق مخبرى. پس صدیق آن کسى است که به هیچ وجه دروغ در او راه ندارد، و چنین کسى کارى که حق بودن آن را نمىداند نمىکند، هر چند که مطابق با هواى نفسش باشد و سخنى را که راست بودن آن را نمىداند نمىگوید، و قهرا حتى کسى به جز حق را هم نمىبیند، پس او کسى است که حقایق اشیا را مىبیند، و حق مىگوید و حق انجام مىدهد. ______________________________________________________ صفحهى 652 و با در نظر داشتن این بیان ترتیب بین چهار طایفه نامبرده در آیه روشن مىگردد، طایفه اول نبیون بودند که سادات بشرند، سپس صدیقون قرار گرفتهاند، که گفتیم شاهدان و بینندگان حقایق و اعمالند، و سوم شهدا بودند، که شاهدان بر رفتار دیگرانند و در آخر صالحانند که لیاقت و آمادگى براى کرامت اللَّه را دارند. " وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً" کلمه" رفیقا" تمیز است، و آیه را چنین معنا مىدهد: (و این چهار طایفه از حیث رفاقت طوایف خوبى هستند، بعضى گفتهاند به همین جهت بوده که آن را به صیغه جمع نیاورد، و بعضى دیگر گفتهاند، مفرد آوردنش براى این بوده که بفهماند تک تک آنان در حال رفاقت خوبند، و بنا بر این معنا، کلمه (رفیقا) حال خواهد بود، نظیر جمله:" ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلًا" «1» (سپس شما را- از شکم مادران- بیرون مىکنیم، در حالى که طفلید). " ذلِکَ الْفَضْلُ مِنَ اللَّهِ وَ کَفى بِاللَّهِ عَلِیماً" در این جمله کلمه" ذلک" که مخصوص اشاره به دور است را آورده، و آن را ابتداى جمله قرار داد، و حرف (الف و لام) بر سر خبر آورده، تا به این وسیله بر عظمت امر این فضل دلالت کند، و بفهماند که گویا این فضل، جامع تمامى فضیلتها و فضلها است، و اگر آیه شریفه را با علم خدا ختم کرد، براى این بود که گفتار در آیه شریفه در باره درجات ایمان بود، که جز علم الهى هیچ راه دیگرى براى تشخیص آن نیست. این را هم بدان که در این آیات شریفه موارد متعددى از التفات هست، التفاتهایى آمیخته در هم، در آغاز آیات مؤمنین را مورد خطاب قرار داد و فرمود:" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا" و در آیه:" وَ لَوْ أَنَّا کَتَبْنا عَلَیْهِمْ" آنان را غایب به حساب آورد، التفات دیگر این که در آغاز کلام یعنى در جمله" أَطِیعُوا اللَّهَ ..." غایب فرض شده، و در آیه شریفه:" وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ ..." متکلم مع الغیر به حساب آمده، سپس در جمله:" بِإِذْنِ اللَّهِ ..." غایب فرض شده، و در آیه: " وَ لَوْ أَنَّا کَتَبْنا عَلَیْهِمْ ..." متکلم مع الغیر به حساب آمده، و باز در آیه:" وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ ..." غایب فرض شده. و اما رسول (ص) در اول این آیات که مىفرماید:" وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ ..." غایب فرض شده، و در جمله:" ذلِکَ خَیْرٌ" خطابى که در این اسم اشاره است به سوى آن جناب متوجه شده است، دوباره در جمله:" وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ ..." غایب به حساب آمده، و در آیه: _______________ (1) سوره حج آیه 5. ______________________________________________________ صفحهى 653 " فَلا وَ رَبِّکَ ..." مخاطب شده است، باز در جمله:" وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ ..." غایب در نظر گرفته شده، و در جمله:" وَ حَسُنَ أُولئِکَ" خطاب اسم اشاره متوجهش شده، و این ده مورد از موارد التفات کلامى است، که در این چند آیه بکار رفته، و خواننده گرامى اگر در یک یک موارد دقت کند نکته مخصوص به آن مورد را مىفهمد. بحث روایتى [(روایاتى در باره اولوا الامر، تسلیم در برابر رسول خدا (ص) ...)] [اولوا الامر، على بن ابى طالب (ع) و اوصیاى پس از اویند] در تفسیر برهان از ابن بابویه روایت کرده که وى به سند خود از جابر بن عبد اللَّه انصارى نقل کرده، که گفت: وقتى خداى عز و جل آیه شریفه:" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ" را بر پیامبر گرامیش محمد (ص) نازل کرد، من به آن جناب عرضه داشتم: یا رسول اللَّه خدا و رسولش را شناختیم، اولى الأمر کیست؟ که خداى تعالى طاعت آنان کردن را دو شادوش طاعت تو قرار داده؟ فرمود: اى جابر آنان جانشینان منند، و امامان مسلمین بعد از منند، که اولشان على بن ابى طالب و سپس حسن و آن گاه حسین و بعد از او على بن الحسین و آن گاه محمد بن على است، که در تورات معروف به باقر است، و تو به زودى او را درک خواهى کرد، چون او را دیدار کردى و از طرف من سلامش برسان، و سپس صادق جعفر بن محمد، و بعد از او موسى بن جعفر، و آن گاه على بن موسى، و بعد از وى محمد بن على، و سپس على بن محمد و آن گاه حسن بن على، و در آخر، هم نام من محمد است، که هم نامش نام من است، و هم کنیهاش کنیه من است، او حجت خدا است بر روى زمین، و بقیة اللَّه و یادگار الهى است در بین بندگان خدا، او پسر حسن بن على است، او است آن کسى که خداى تعالى نام خودش را به دست او در سراسر جهان یعنى همه بلاد مشرقش و مغربش مىگستراند، و او است که از شیعیان و اولیایش غیبت مىکند، غیبتى که- بسیارى از آنان از اعتقاد به امامت او بر مىگردند- و تنها کسى بر اعتقاد به امامت او استوار مىماند که خداى تعالى دلش را براى ایمان آزموده باشد. جابر اضافه مىکند عرضه داشتم: یا رسول اللَّه آیا در حال غیبتش سودى به حال شیعیانش خواهد داشت؟ فرمود: آرى به آن خدایى که مرا به نبوت مبعوث فرمود شیعیانش به نور او روشن مىشوند، و در غیبتش از ولایت او بهره مىگیرند، همان طور که مردم از خورشید بهرهمند مىشوند هر چند که در پس ابرها باشد! اى جابر این از اسرار نهفته خدا است از اسرارى است که در خزینه علم خدا پنهان است، تو نیز آن را از غیر اهلش پنهان بدار، و جز نزد ______________________________________________________ صفحهى 654 اهلش فاش مساز «1». مؤلف قدس اللَّه سره: و نیز در همان کتاب از نعمانى نقل کرده که او به سند خود از سلیم بن قیس هلالى از على (ع) حدیثى به همین معنا روایت کرده است «2»، على بن ابراهیم نیز آن را به سند خود از سلیم از آن جناب نقل کرده «3» و در این میان از طرق شیعه و سنى روایات دیگرى نیز هست، و در آن روایات امامت یک یک ائمه با اسامیشان ذکر شده، اگر خواننده عزیز بخواهد به همه آن روایات واقف گردد، باید به کتاب ینابیع الموده، «4» و کتاب غایة المرام «5» بحرانى و غیر این دو مراجعه نماید. و در تفسیر عیاشى از جابر جعفى روایت آمده، که گفت: من از ابا جعفر امام باقر (ع) از آیه:" أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ" پرسیدم، فرمود: اولى الامر اوصیاى رسول خدایند «6». مؤلف قدس سره: و در تفسیر عیاشى از عمرو بن سعد از ابى الحسن (ع) حدیثى مثل این آمده، و در آن چنین آمده: اولى الامر على بن ابى طالب و اوصیاى بعد از اویند «7». و از ابن شهر آشوب روایت شده که گفت: حسن بن صالح از امام صادق (ع) از این آیه پرسید فرمود: منظور امامان از اهل بیت رسول اللَّه (ص) است «8». مؤلف قدس سره: نظیر این حدیث را صدوق از ابى بصیر از امام باقر (ع) نقل کرده، و در آن آمده که امام فرمود: امامان از فرزندان على و فاطمه هستند که تا روز قیامت خواهند بود «9». و در کافى به سند خود از ابى مسروق از امام صادق (ع) روایت کرده که _______________ (1) تفسیر برهان ج 1 ص 381 حدیث 1. (2) تفسیر برهان ج 1 ص 383 حدیث 13. (3) تفسیر قمى ج 1. (4) ینابیع الموده جزء 3 ص 99- 103. (5) غایة المرام. (6) تفسیر عیاشى ج 1 ص 249 حدیث 168. (7) تفسیر عیاشى ج 1 ص 253 حدیث 176. (8) مناقب ج 4 ص 249 سطر 1. (9) کمال الدین ج 1 ص 222 حدیث 8. ______________________________________________________ صفحهى 655 گفت: من به آن جناب عرض کردم: ما وقتى با اهل کلام یعنى علمایى که پیرامون مذاهب بحث مىکنند بحث مىکنیم گفتار خداى عز و جل که فرموده:" أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ" را به رخ آنان مىکشیم، ولى آنان مىگویند این آیه شریفه در باره عموم مؤمنین نازل شده، مىفرماید اولى الامر را که از عموم مؤمنین هستند اطاعت کنید. ما براى اثبات حقانیت مذهب خود علیه آنان به آیه شریفه:" قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبى" استدلال مىکنیم در جواب مىگویند منظور از قربى نیز قرباى مسلمین است، آن گاه اضافه مىکند هر چه از این قبیل ادله به خاطرم بود براى امام (ع) نقل کردم (و گفتم که مخالفین ما در پاسخ از آن دلیل چه مىگویند و از آن دیگرى چه مىگویند) امام (ع) به من فرمود: هر جا که چنین دیدى یعنى فهمیدى که خصم نمىخواهد حق را قبول کند، به آنان پیشنهاد مباهله کن، عرضه داشتم: چگونه مباهله کنم؟ فرمود: سه روز به اصلاح نفس خود بپرداز، و آن را پاک کن، و فرمود روزه بگیر، و غسل کن، و تو و او از شهر خارج شده به طرف کوهها بروید آن گاه انگشتان دست راست خود را در انگشتان دست او فرو ببر، و براى این که نسبت به او به انصاف رفتار کرده باشى تو نخست آغاز کن و بگو: (بار الها اى پروردگار آسمانهاى هفتگانه و زمینهاى هفت، اى پروردگار عالم غیب و شهادت، اى پروردگار رحمان و رحیم، اگر چنانچه ابو مسروق- یعنى راوى که امام به او تعلیم مىدهد- حقى را انکار و باطلى را ادعا کرده حسبانى از آسمان و عذابى الیم بر او نازل فرما، آن گاه نفرین را بر او برگردان و بگو: و اگر او حقى را انکار و باطلى را ادعا کرده حسبانى از آسمان و عذابى الیم بر او نازل فرما. امام (ع) سپس به من فرمود: اگر این طور مباهله کنى چیزى نخواهد گذشت که عذاب الیم را در او مشاهده کنى، چون به خدا سوگند تا کنون کسى را نیافتهام که دعوت مرا به مباهله پذیرفته باشد «1». در تفسیر عیاشى از عبد اللَّه بن عجلان از امام ابى جعفر (ع) روایت آمده که در تفسیر آیه:" أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ" فرمود: این آیه در باره على و نیز در باره ائمه نازل شده، که خداى تعالى آنان را در جاى انبیا- جانشین آنان- قرار داده، با این تفاوت که آنان نه چیزى را حلال مىکنند، و نه چیزى را که حلال است تحریم مىکنند «2». _______________ (1) اصول کافى ج 2 ص 513 حدیث 1. (2) تفسیر عیاشى ج 1 ص 252 حدیث 173. ______________________________________________________ صفحهى 656 مؤلف قدس سره: این استثنا که در روایت آمده همان چیزى است که ما در ذیل بحثى که پیرامون آیه داشتیم خاطر نشان ساخته، گفتیم: تشریع جز به دست خدا و رسول او نیست. و در کافى به سند خود از برید بن معاویه روایت کرده که گفت: امام ابو جعفر (ع) آیه شریفه:" أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ" را قرائت کرد، و به جاى جمله" فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ" فرمودند:" فان خفتم تنازعا فى الامر فارجعوه الى اللَّه" تا آخر، یعنى پس اگر ترسیدید در امرى تنازع کنید، بیان آن امر را به خدا و رسول و اولى الامر ارجاع دهید. آن گاه اضافه کردند چطور ممکن است خداى تعالى از یک سو امر به اطاعت از خدا و رسول او و از اولى الامر بکند، و از سوى دیگر در خود اولى الامر تنازع را فرض کند، و امر به اطاعت از اولى الامر بکند که خودشان در دین خدا تنازع مىکنند، پس روى سخن در این آیه به مارقین یعنى منکرین ولایت آسمانى ائمه اهل بیت (علیهم السلام) است، به آنان است که مىفرماید خدا و رسول را اطاعت کنید، (و در اطاعت اولى الامرى که براى شما معین کردهاند نافرمانیشان مکنید) «1». مؤلف قدس سره: ممکن است کسى از این روایت و مخصوصا از جملهاى که قرائت کردند چنین بفهمد که امام خواسته است بفرماید: آیه شریفه این طور که من مىخوانم نازل شده، و لیکن این توهمى است باطل، چون روایت بیش از این دلالت ندارد که امام آیه شریفه را به آن چند کلمه اضافى تفسیر کردهاند، و خواسته است بیان کنند که مراد از آیه چیست؟ و ما در بیان سابق خود این دلالت را توضیح دادیم. دلیل بر این معنا اختلافى است که در عبارات روایات دیده مىشود، مثلا در روایتى که قمى به سند خود از جریر از امام صادق (ع) نقل کرده آمده: (این آیه این طور نازل شده: فان تنازعتم فى شىء فارجعوه الى اللَّه و الى الرسول و الى اولى الامر منکم «2». و در روایتى که عیاشى آن را از برید بن معاویه از امام باقر (ع) نقل کرده (که همان روایت کافى است که در بالا نقل شد) آمده: سپس به مردم فرمود:" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا" (و مؤمنین تا روز قیامت را یک جا مورد خطاب قرار داد که)،" أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ"، و منظورش از اولى الامر تنها ما بودیم، فان خفتم تنازعا فى _______________ (1) روضة الکافى ج 8 ص 160 حدیث 212. (2) تفسیر قمى ج 1 ص 141. ______________________________________________________ صفحهى 657 الامر فارجعوا الى اللَّه و الى الرسول و اولى الامر منکم و این چنین نازل شده است، و چگونه مردم را امر مىکند به اطاعت از اولى الامر و آن گاه تجویز مىکند براى خود اولى الامر این که با یکدیگر تنازع کنند، پس این خطاب به مامورین اولى الامر است، یعنى به مردمى که باید امر اولى الامر را اطاعت کنند، خطاب به آنان است که مىفرماید:" أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ". و در تفسیر عیاشى «1» است که در روایت ابى بصیر از امام باقر (ع) آمده که فرمود: آیه شریفه:" أَطِیعُوا اللَّهَ ..." در باره على بن ابى طالب (ع) نازل شده، من عرضه داشتم: مردم مىگویند اگر در باره على (ع) نازل شده چرا نام على و اهل بیتش در قرآن نیامده؟ امام ابو جعفر (ع) فرمود: به ایشان بگویید به همان دلیل که خداى تعالى نماز را در قرآن مجیدش واجب کرده ولى نامى از سه رکعت و چهار رکعت نبرد، تا آن که رسول خدا (ص) نماز را براى مردم تفسیر کرد و به همان دلیل که حج را واجب کرد، ولى نفرمود: هفت طواف کنید تا آن که رسول خدا (ص) آن را تفسیر فرمود: و همچنین خداى تعالى آیه:" أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ" را در باره على و حسن و حسین (علیهم السلام) نازل کرد ولى نام آنان را نبرد، این رسول خدا (ص) بود که فرمود:" من کنت مولاه فهذا على مولاه" هر کس که من به حکم" و اطیعوا الرسول" مولاى اویم، على به حکم" أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ" مولاى او است، و نیز در باره همه اهل بیتش فرمود:" اوصیکم بکتاب اللَّه، و اهل بیتى انى سالت اللَّه ان لا یفرق بینهما حتى یوردهما على الحوض فاعطانى ذلک" (من شما را وصیت مىکنم به کتاب خداى تعالى و اهل بیتم، من از خداى تعالى خواستهام بین آن دو را جدایى نیندازد، تا هر دو را کنار حوض، به من وارد کند، و خداى تعالى این درخواستم را به من داد) و نیز فرمود: پس شما اى مسلمانان به اهل بیت من چیز یاد ندهید، که آنان اعلم از شمایند، اهل بیت من شما را تا قیامت از هیچ در هدایتى بیرون نمىکنند، و به هیچ در ضلالتى داخل نمىسازند و اگر رسول خدا (ص) بیان نمىکرد که اولى الامر چه کسانى هستند قطعا آل عباس و آل عقیل و آل فلان ساکت نمىنشستند، و ادعاى خلافت و اولى الامرى مىکردند، ولى چون خداى تعالى در کتابش نازل کرده بود، که" إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً" «2» همه مىدانستند که منظور از اهل بیت على و حسن و حسین و فاطمه (علیهم السلام) _______________ (1) تفسیر عیاشى ج 1 ص 246 حدیث 153. (2) سوره احزاب آیه 33. ______________________________________________________ صفحهى 658 هستند، چون رسول خدا (ص) در خانهام سلمه دست على و فاطمه و حسن و حسین (صلوات اللَّه علیهم) را گرفت و داخل کسائشان کرد، و ام سلمه عرضه داشت: آیا من از اهل تو نیستم؟ فرمود: تو عاقبت بخیرى، ولى ثقل من و اهل من و اهل بیت من اینهایند (تا آخر حدیث) «1». مؤلف قدس سره: در کافى به سند خود از ابى بصیر از آن جناب مثل این حدیث را با مختصر اختلافى در عبارت نقل کرده است «2». و در تفسیر برهان از ابن شهر آشوب از تفسیر مجاهد روایت شده که گفت: این آیه در باره امیر المؤمنین (ع) نازل شد، آن روزى که رسول خدا (ص) آن جناب را جانشین خود در مدینه کرد به او عرضه داشت یا رسول اللَّه آیا مرا جانشین خود بر زنان و کودکان مىکنى؟ فرمود: یا امیر المؤمنین! آیا راضى نیستى این که نسبت به من به منزله هارون باشى نسبت به موسى، که به او گفت:" اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی وَ أَصْلِحْ" (اى هارون جانشینى من کن در قومم، و بین آنان اصلاح کن) جمله:" وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ" هم از همین باب است. مجاهد مىگوید: خداى تعالى على را ولى امر امت کرد، هم بعد از محمد (ص) و هم در زندگى آن جناب، که رسول خدا (ص) به امر خداى تعالى آن جناب را جانشین خود در مدینه کرد، پس خداى تعالى بندگان را مامور به طاعت از على (ع) و ترک مخالفت او کرده است «3». و در همان کتاب از مجاهد و او از ابانه فلکى روایت کرده که گفت: این آیه در روزى نازل شد که ابو بریده از على (ع) نزد رسول خدا (ص) شکایتى کرد، (تا آخر حدیث) «4». و در عبقات از کتاب ینابیع الموده تالیف شیخ سلیمان بن ابراهیم بلخى از مناقب از سلیم بن قیس هلالى از على بن ابى طالب روایت آمده که در حدیثى فرمود: و اما نزدیکترین حالتى که بنده خدا به خاطر آن به ضلالت نزدیک مىشود، این است که حجت خداى تبارک و تعالى و شاهد او بر بندگانش را نشناسد، حجتى که خود خداى تعالى بندگانش را امر به طاعت او کرده، و ولایت او را بر وى واجب نموده است. _______________ (1) تفسیر عیاشى ج 1 ص 249 حدیث 169. (2) اصول کافى ج 1 ص 286 حدیث 1. (3 و 4) تفسیر برهان ج 1 ص 386 حدیث 31 و مناقب 3 ص 15 سطر 6 و 11. ______________________________________________________ صفحهى 659 سلیم مىگوید: من به امیر المؤمنین عرضه داشتم: اولى الامر و حجتهاى خداى را برایم توصیف کن، فرمود: کسانى هستند که خداى تعالى آنان را قرین خود و قرین پیغمبر خود قرار داده، در باره آنان فرمود:" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ"، عرض کردم: خداى مرا فداى تو کند مطلب را برایم توضیح بده، فرمود: آنان کسانى هستند که رسول خدا (ص) در چند جا و حتى در آخرین خطبهاى که بعد از آن خداى عز و جل او را به سوى خودش قبض روح مىکرد، فرمود:" انى تارک فیکم امرین لن تضلوا بعدى، ان تمسکتم بهما، کتاب اللَّه عز و جل و عترتى، اهل بیتى، فان اللطیف الخبیر قد عهد الى انهما لن یفترقا حتى یردا على الحوض کهاتین" و من در میان شما دو چیز باقى مىگذارم، که اگر به آن دو تمسک کنید، هرگز بعد از من گمراه نمىشوید، یکى کتاب خداى عز و جل و دیگرى عترت من اهل بیتم است زیرا خداى لطیف خبیر به من عهدى سپرده، و آن این است که این دو از یکدیگر جدا نمىشوند، تا کنار حوض بر من در آید، در حالى که مثل این دو انگشت- و بین ابهام (انگشت بزرگ- شست) و سبابهاش جمع کرد- با هم باشند، و سپس فرمود: نمىگویم مثل این دو انگشت- بعد بین انگشت میانه و سبابهاش جمع کرد، و فرمود: پس به این دو تمسک بجویید، و از اهل بیت من جلو نیفتید که گمراه خواهید شد «1». مؤلف قدس سره: و روایاتى که از ائمه اهل بیت (ع) در این معانى وارد شده بسیار زیاد است، و ما از هر صنف آن روایات تنها به ذکر نمونهاى اکتفاء، کردیم، و کسانى که مایلند به همه آنها واقف شوند مىتوانند به جوامع حدیث مراجعه نمایند. و اما اقوالى که از قدماى مفسرین روایت نشده، سه نظریه است، اول این که: اولى الامر خلفایند، دوم این که: امراى ارتشند، سوم این که: مراد از آن علمایند و نظریهاى که از ضحاک نقل شده این است که گفته است اولى الامر همه اصحاب رسول خدا (ص) هستند، برگشتش به قول سوم است، چون عبارتى که از ضحاک نقل شده چنین است: مراد از اولى الامر، اصحاب رسول خدا (ص) اند، که داعیان اسلام و راویان احادیثند، و ظاهر این عبارت این است که مىخواهد بگوید علت این که گفتم اولى الامر اصحابند، این است که اصحاب علم دارند، پس برگشت قول ضحاک به همان قول سوم است. این را نیز باید دانست که در شان نزول این آیات امورى بسیار و داستانهایى مختلف روایت شده، لیکن دقت در آن نقلها جاى شکى باقى نمىگذارد، که همه آنها از باب تطبیق _______________ (1) عبقات الانوار. ______________________________________________________ صفحهى 660 است، یعنى راویان نظریه خود را بر آیات تطبیق کردهاند، و به همین جهت ما از نقل آن روایات صرفنظر کردیم، چون دیدیم هیچ فایدهاى در نقل آنها نیست، و اگر بخواهید گفتار ما را تصدیق کنید، مىتوانید به تفسیر الدر المنثور «1» و تفسیر طبرى «2» و امثال آن دو مراجعه نمایید. و برقى در کتاب محاسن به سند خود از ابى الجارود از امام باقر (ع) روایت آورده که در تفسیر آیه:" فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتَّى ..." فرموده: تسلیم عبارت است از این که به حکم رسول خدا (ص) راضى بوده، و به داورى آن جناب قناعت کند «3». و در کافى به سند خود از عبد اللَّه کاهلى روایت کرده که گفت: امام صادق (ع) فرمود: اگر مردمى خدا را به تنهایى عبادت کنند و شریکى براى او نگیرند و نماز را به پا داشته زکات را بدهند، و حج خانه خدا کرده روزه رمضان را بگیرند، ولى در کارى که خدا و یا رسول خدا (ص) کرد، چون و چرا کنند که چرا چنین کرده، و اگر خلاف این را مىکرد بهتر بود، و حتى اگر این چون و چرا را به زبان نیاورند، و از دل خود بگذرانند، به همین مقدار مشرک شدهاند، امام (ع) بعد از این گفتار آیه زیر را تلاوت فرمودند:" فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتَّى یُحَکِّمُوکَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً" آن گاه امام صادق (ع) فرمود: بر شما باد به تسلیم شدن «4». و در تفسیر عیاشى از عبد اللَّه بن یحیى کاهلى از امام صادق (ع) روایت آمده که گفت: من از آن جناب شنیدم مىفرمود به خدا سوگند اگر مردمى خدا را به تنهایى عبادت کنند، و شریکى براى او نگیرند، و نماز را به پا داشته زکات را بدهند، حج بیت اللَّه انجام داده روزه رمضان را بگیرند ولى در باره کارى که رسول خدا (ص) کرده اعتراض کنند، که چرا چنین و چنان کرد؟ و یا حتى این اعتراض را در دل خود کنند به همین خاطر مشرک مىشوند، امام (ع) آن گاه این آیه را قرائت کردند، که:" فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتَّى یُحَکِّمُوکَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً- مما قضى محمد و آل محمد- وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً" «5». مؤلف قدس سره: در معناى این دو روایت روایاتى دیگر نیز هست، و امام (ع) _______________ (1) الدر المنثور ج 2 ص 176. (2) تفسیر طبرى ج 5 ص 93- 95 طبع مصر. (3) محاسن برقى ص 271 حدیث 364. (4) اصول کافى ج 2 ص 398 حدیث 6 باب الشرک. (5) تفسیر عیاشى ج 1 ص 255 حدیث 184. ______________________________________________________ صفحهى 661 ملاک حکم آیه شریفه را از دو جهت تعمیم و توسعه داد، یکى از نظر تکوینى بودن و تشریعى بودن که حاصل فرمایشش این شد که موحد واقعى آن کسى است که نه در کارهاى تکوینى خداى تعالى چون و چرا کند، و نه در دستورات تشریعى او، دوم از نظر حاکم، و این که موحد واقعى آن کسى است که هم در برابر احکام خداى تعالى تسلیم باشد و هم در برابر احکام رسول خدا (ص). و باید دانست که در این میان روایاتى هست که آیه:" فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ" تا آخر آیات مورد بحث را با ولایت على بن ابى طالب (صلوات اللَّه علیه)، و یا با آن و ولایت ائمه اهل بیت (علیهم السلام) تطبیق مىکند، و این گونه روایات از مواردى است که آیه را با موردى تطبیق دادهاند نه این که بخواهند بفرمایند آیه در باره خصوص مساله ولایت نازل شده است، و همانطور که خداى سبحان و رسول او (ص) دو مصداق براى آیهاند، ائمه اهل بیت (علیهم السلام) نیز مصادیقى براى آن هستند. و در امالى شیخ آمده که وى به سند خود از على بن ابى طالب روایت کرده که فرمود: مردى از انصار به حضور رسول اللَّه (ص) آمد، و عرضه داشت: یا رسول اللَّه من تاب جدایى از تو را ندارم به خانهام مىروم همین که به یاد تو مىافتم دیگر دستم به کار نمىرود کارم را هر چه باشد رها مىکنم، و به زیارت تو مىآیم تا تو را ببینم و آرام بگیرم از بس که به تو علاقمندم، و فعلا در این اندیشهام که در روز قیامت که تو داخل بهشت شده تا اعلى علیین بالا مىروى، من آن روز چه کنم؟ و یا نبى اللَّه آن روز چگونه بر فراق تو صبر کنم. در پاسخ این مرد بود که آیه شریفه زیر نازل شد:" وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً"، رسول اللَّه (ص) آن مرد را احضار کرده آیه شریفه را برایش خواند، و به همنشینى خود مژدهاش داد «1». مؤلف قدس سره: این معنا از طرق اهل سنت نیز روایت شده، و الدر المنثور آن را از طبرانى، و ابن مردویه، و ابى نعیم (در کتاب حلیه)، و ضیاء مقدسى در کتاب صفت الجنة،- وى حدیث را حسن دانسته-، از عایشه نقل کرده، و به طریقى دیگر از طبرانى، و ابن مردویه، و از طریق شعبى، از ابن عباس، و نیز از سعید بن منصور، و ابن منذر از شعبى، و از ابن جریر از _______________ (1) امالى طوسى ج 2 ص 234 ______________________________________________________ صفحهى 662 سعید بن جبیر آورده «1». و در تفسیر برهان از ابن شهر آشوب از انس بن مالک از کسى که او نامش را برده ولى انس فراموش کرده، از ابى صالح، از ابن عباس روایت آورده که گفت: در آیه" وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ" منظور از نبیین محمد (ص) و منظور از صدیقین على است، که اولین فردى بود که رسول خدا (ص) را در دعوى نبوت تصدیق کرد، و منظور از شهدا على و جعفر و حمزه و حسن و حسین (علیهم السلام) است «2». مؤلف قدس سره: در این معنا اخبار دیگرى نیز هست. و در کافى از امام باقر (ع) روایت شده که فرمود: ما را با تقواى خود کمک کنید، زیرا کسى که خدا را با ورع- تقوا- دیدار کند، نزد خدا فرحى خواهد داشت، چون خداى عز و جل فرموده:" وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ ..." و بعد از تلاوت آیه فرمود: آرى نبى از ما است صدیق هم از ما است، شهدا و صالحون نیز از مایند «3». و در همان کتاب از امام صادق (ع) روایت آورده که فرمود: مؤمن دو قسم است، یک مؤمن است که به شرایط خداى تعالى آن شرایطى که با وى شرط کرده وفا مىکند، چنین مؤمنى با نبیین و صدیقین و شهداء صالحین خواهد بود، که رفقاى خوبى هستند، و از کسانى خواهد بود که خودش شفاعت دیگران مىکند، و کسى شفاعت او را نمىکند- چون حاجتى به شفاعت دیگران ندارد- زیرا نه در دنیا دچار دلواپسىها مىشود، و نه در آخرت هول و هراسهاى آن تهدیدش مىکند. قسم دوم مؤمنینى هستند که احیانا لغزشى مىکنند، چنین مؤمنى مانند خامه زراعت است، از هر طرف که نسیم آن را خم کند خم مىشود، چنین کسى هم اهوال دنیا تهدیدش مىکند، و هم اهوال آخرت، خودش کسى را شفاعت نمىکند، ولى شافعان او را شفاعت مىکنند، و سرانجام کار او خیر است «4». مؤلف قدس سره: در کتاب صحاح اللغه کلمه (خامة) به شاخه سبز گیاه معنا شده «5»، _______________ (1) الدر المنثور ج 2 ص 182. (2) تفسیر برهان ج 1، ص 393. (3) اصول کافى ج 2 ص 78 حدیث 12 دار الکتب الاسلامیه. (4) اصول کافى ج 2 ص 248 حدیث 2 دار الکتب الاسلامیه. (5) صحاح اللغه ج 5 ص 1916. ______________________________________________________ صفحهى 663 این بود گفتار صاحب صحاح، و وقتى گفته مىشود:" کفات فلانا فانکفاء" معنایش این است که من فلانى را برگرداندم، و او برگشت، و منصرف شد، و امام (ع) در این کلام خود به مطلبى اشاره دارند که ما نیز در تفسیر آیه" صِراطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ" «1» به آن اشاره کردیم، و گفتیم مراد از نعمت در جمله" أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ"، نعمت ولایت است، و در نتیجه آن آیه منطبق مىشود با آیه شریفه:" أَلا إِنَّ أَوْلِیاءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ، الَّذِینَ آمَنُوا وَ کانُوا یَتَّقُونَ" «2»، که مىفرماید دارندگان ولایت یعنى آنها که ایمان آوردند، و تقوا پیشه کردند، اندوهى و ترسى ندارند، و خلاصه بیم حوادث راهى به دل اولیاى خدا ندارد چون اولیاى خدا غیر از خدا کسى را ندارند، (خدا ما را از این نعمت بزرگ محروم نفرماید بمحمد و آله الطاهرین (صلوات اللَّه علیهم أجمعین). _______________ (1) سوره فاتحه آیه 7. (2) سوره یونس آیه 62- 63.
تفسیر نور
در سورهى حمد در کنار صراط مستقیم، گروه «انعمت علیهم» آمده بود، و این بار دوّم است که در کنار آیهى صراط مستقیم، گروه «انعماللّه علیهم» مطرح است. گویا غیر از انبیا و شهدا و صدّیقان و صالحان، دیگران بیراهه مىروند و راه مسقیم، منحصراً راه یکى از این چهار گروه است. در روایات، بهترین نمونهى صدّیقان، امامان معصومعلیهم السلام، و صدیقه، فاطمهى زهراعلیها السلام معرّفى شده است. مراد از «شهدا» هم، یا کشتگان میدان جهادند، یا گواهان اعمال در قیامت. همنشینى با انبیا در دنیا براى همهى پیروان واقعى امکان ندارد، بنابراین مراد آیه همنشینى در آخرت است. 1- قرار گرفتن در راه انبیا و شهدا و داشتن رفقاى خوب، جز با اطاعت از فرمان خدا و رسول به دست نمىآید. «و من یطعاللّه و الرسول، فاولئک ...» 2- رفیق خوب، انبیا، شهدا، صدّیقان و صالحانند. رفقاى دنیایى را هم باید با همین خصلتها گزینش کرد. «حَسُن اولئک رفیقاً» 3- اطاعت از رسول، پرتوى از اطاعت خدا و در طول آن است، پس با توحید، منافاتى ندارد. «من یطع اللّه و الرسول» 4- پاداش اطاعت از پیامبر، همجوارى با همهى انبیاست. چون همه یک نورند و یک هدف دارند و اطاعت از یکى، همراه شدن با همه است. «من یطع اللَّه و الرسول... مع... النّبیین» 5 - آگاه بودن خدا، بهترین عامل تشویق براى انجام وظیفه است. «باللّهعلیماً» 6- مقام نبوّت از مقام صدّیقین و شهدا و صالحین بالاتر است (چون نام انبیا قبل از آنها برده شده است) «من النّبیین و الصدّیقین...»
تفسیر اطیب البیان
(69)(ومن یطع الله و الرسول فاولئک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین و الصدیقین و الشهداء و الصالحین وحسن اولئک رفیقا):(وکسانی که ازخدا و رسول اطاعت کنند،پس آنان همدم انبیاء و صدیقین و شهداء و صالحین هستند که خدا آنها را مورد انعام قرار داده و چه نیکو رفیقانی هستند)، لذا کسانی که در احکام از خدا و رسول اطاعت کنند و تسلیم حکم پیامبر(ص )باشند، ملحق به افرادی می گردند که خداوند به آنها نعمت بخشیده ، اگر چه از خود آنان نیستند، اما خداوند به حکم آیه قبلی آنها را به صراط مستقیم هدایت می کند واین صراط چنانچه در سوره حمد آمده ، صراط کسانی است که خدا به آنها نعمت ارزانی داشته و این افراد به حکم این آیه شامل (انبیاء)یعنی پیامبران صاحب وحی و(صدیقین )یعنی افرادی که بسیار صادقند و در صدق مبالغه دارند(که شامل صدق گفتار و رفتار و صدق اعتقاد می گردد) و(شهداء)یعنی گواهان اعمال نه کشته شدگان در جنگ و (صالحین )یعنی کسانی که شایستگی نعمت خدای رادارند، و مسلم است که چنین افرادی رفقای نیکو و شایسته ای هستند.
تفسیر کشاف
الصدیقون : أفاضل صحابة الأنبیاء الذین تقدموا فی تصدیقهم کأبی بکر الصدیق رضی الله عنه و صدقوا فی أقولهم و أفعالهم . و هذا ترغیب المؤمنین فی الطاعة ، حیث و عدوا مرافقة أقرب عباد الله إلی الله و أرفعهم درجات عنده ( و حسن أولئک رفیقا ) فیه معنی التعجب کأنه قیل : و ما أحسن أولئک رفیقا و لاستقلاله بمعنی التعجب . قرئ : و حسن ، بسکون السین . یقول المتعجب : حسن الوجه وجهک ! بالفتح و الضم مع التسکین . و الرفیق : کالصدیق و الخلیط فی استواء الواحد و الجمع فیه ، و یجوز أن یکون مفردا ، بین به الجنس فی باب التمیز . وروی أن ثوبان مولی رسول الله صلی الله علیه و سلم کان شدید الحب لرسول الله صلی الله علیه و سلم قلیل الصبر عنه ، فأتاه یوما قد تغیر وجهه و نحل جسمه و عرف الحزن فی وجهه فسأله رسول الله صلی الله علیه و سلم عن حاله ، فقال : یا رسول الله ، ما بی من وجع غیر أنی إذا لم أرک اشتقت إلیک و استوحشت وحشة شدیدة حتی ألقاک ، فذکرت الَخرة ، فخفت أن لا أراک هناک ، لأنی عرفت أنک ترفع مع النبیین و إن أدخلت الجنة کنت فی منزل دون منزلک ، و إن لم أدخل فذاک حین لا أراک أبدا ، فنزلت ، فقال رسول الله صلی الله علیه و سلم " و الذی نفسی بیده لا یؤمن عبد حتی أکون أحب إلیه من نفسه و أبویه و أهله و ولده و الناس أجمعین . " و حکی ذلک عن جماعة من الصحابة.
تفسیر نمونه
یـکـى از صـحـابه پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) به نام ((ثوبان )) که نسبت بـه حـضـرت مـحـبـت و عـلاقـه شـدیـدى داشـت ، روزى بـا حـال پـریشان خدمتش رسید، پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) از سبب ناراحتى او سؤ ال نـمـود، در جـواب عـرض کرد: زمانى که از شما دور مى شوم و شما را نمى بینم ناراحت مـى شـوم ، امـروز در ایـن فـکـر فـرو رفـتـه بـودم کـه فـرداى قـیـامـت اگـر مـن اهـل بـهـشـت بـاشـم ، مـسـلما در مقام و جایگاه شما نخواهم بود، و بنابر این شما را هرگز نـخـواهـم دیـد، و اگـر اهـل بـهـشـت نـبـاشـم کـه تـکـلیـفـم روشن است ، و بنابر این در هر حـال از درک حـضـور شـمـا مـحـروم خـواهـم شـد، بـا ایـن حال چرا افسرده نباشم ؟! دو آیـه فوق نازل شد و به اینگونه اشخاص بشارت داد که افراد مطیع پروردگار در بهشت نیز همنشین پیامبران و برگزیدگان خدا خواهند بود، سپس پیامبر (صلى الله علیه و آله و سـلم ) فـرمـود: بـه خـدا سـوگـنـد، ایـمـان مـسـلمـانـى کامل نمى شود مگر اینکه مرا از خود و پدر و مادر و همه بستگان بیشتر دوست دارد، و در برابر گفتار من تسلیم باشد. دوستان بهشتى در این آیه یکى دیگر از افتخارات کسانى که مطیع فرمان خدا و پیامبر (صلى الله علیه و آله و سـلم ) بـاشـنـد بـیـان شـده ، و در حـقـیـقـت ، امـتـیـازاتـى را کـه در آیـات قـبـل گذشت ، تکمیل مى کند، و آن همنشینى با کسانى است که خداوند، نعمت خود را بر آنها تمام کرده است (و من یطع الله و الرسول فاولئک مع الذین انعم الله علیهم ). و هـمـانـطـور کـه در سـوره حـمـد، بـیـان شـده اسـت کـسـانـى کـه مـشـمول این نعمتند، همواره در جاده مستقیم گام برمى دارند و کوچکترین انحراف و گمراهى ندارند. سـپـس در تـوضـیـح این جمله و بیان کسانى که خداوند نعمت خویش را بر آنها اتمام کرده است اشاره به چهار طایفه مى کند که در واقع ارکان چهارگانه این موضوع هستند: 1 - ((انـبـیـا)) و فـرسـتـادگـان مـخصوص پروردگار که نخستین گام را براى هدایت و رهبرى مردم و دعوت به صراط مستقیم برمى دارند (من النبیین ). 2 - ((راسـتـگـویـان ))، کـسـانـى کـه هـم در سـخـن راسـت مـى گـویـنـد و هـم بـا عـمـل و کـردار صـدق گـفـتـار خـود را اثبات مى کنند و نشان مى دهند که مدعى ایمان نیستند بلکه به راستى به فرمانهاى الهى ایمان دارند (و الصدیقین ). از ایـن تـعـبـیر روشن مى شود که بعد از مقام نبوت ، مقامى بالاتر از مقام صدق و راستى نـیـسـت ، نـه تـنـهـا راسـتـى در گـفـتـار بـلکـه راسـتـى در عـمـل و کـردار کـه شـامـل امـانـت و اخـلاص نـیـز مـى گـردد، زیـرا امـانـت هـمـان صـداقـت در عـمـل اسـت هـمـانـطـور کـه ((راسـتـگـویـى )) امـانـت در گـفـتـار اسـت ، و در مـقـابـل آن ، هـیـچ صـفـت زشـتـى بـعـد از کـفـر بـدتـر از دروغ و نـفـاق و خـیانت در سخن و عمل نیست (باید توجه داشت که صدیق صیغه مبالغه است و به معنى کسى است که سر تا پا راستى و درستى است ). در بـعـضـى از روایـات ((صـدیـق )) بـه عـلى (عـلیـه السـلام ) و امـامـان اهـل البـیـت (عـلیـهـم السـلام ) تفسیر شده است و همان طور که بارها گفته ایم این گونه تفسیرها بیان مصداق روشن و عالى آیات است و معنى انحصار را نمى رساند. 3 - ((شهدا)) و کشته شدگان در راه هدف و عقیده پاک الهى ، و یا افراد برجسته اى که روز قیامت شاهد و گواه اعمال انسانها هستند (و الشهداء). <112> 4 - ((صـالحـان )) و افـراد شایسته و برجسته اى که با انجام کارهاى مثبت و سازنده و مـفـیـد و پـیـروى از اوامـر انـبـیـاء بـه مـقـامـات بـرجـسـتـهـاى نایل شده اند (و الصالحین ). و به همین جهت در روایات ما ((صالحین )) تفسیر به یاران برگزیده ائمه شده است ، و ایـن نـیـز هـمـانـنـد آنـچـه در بـاره ((صـدیـقـیـن )) گـذشـت از قبیل بیان فرد شاخص است . نـکـتـه اى کـه در ایـنـجـا یـادآورى آن لازم اسـت ایـن اسـت کـه ذکـر ایـن مـراحـل چـهـارگـانه ممکن است اشاره به این معنى باشد که براى ساختن یک جامعه انسانى سـالم و شـایـسـتـه نـخـسـت بـایـد رهـبـران بـه حـق و انـبـیـاء وارد مـیـدان شـونـد، و بـه دنـبـال آنـها مبلغان صدیق که قول و عمل آنها با یکدیگر هماهنگ است و اهداف آنها را در همه جا پخش کنند، و به دنبال این دوران سازندگى فکرى ، جمعى در برابر عناصر آلوده و آنـهـایـى کـه مـوانـع راه حـقـنـد وارد شـونـد و قـربـانـى دهـنـد و شـهـیـد گـردنـد و محصول این کوششها و تلاشها به وجود آمدن ((صالحان )) و ((اجتماعى پاک و شایسته )) اسـت ، و روشـن اسـت کـه صـالحـان نـیـز بـراى روشـن نـگـاه داشـتـن مـشـعـل حـق نسبت به نسلهاى آینده همین وظایف سه گانه را انجام خواهند داد، رهبرى مى کنند، تبلیغ مى نمایند، و قربانى مى دهند. ضـمـنـا از آیات فوق این حقیقت به روشنى استفاده مى شود که موضوع معاشران خوب ، و هـمـنـشـیـنـهـاى بـا ارزش بـه قـدرى اهـمـیـت دارد کـه حـتـى در عـالم آخـرت بـراى تکمیل نعمتهاى بهشتى این نعمت بزرگ به مطیعان ارزانى مى گردد، و آنها علاوه بر همه افتخارات ، همنشینانى همچون پیامبران و صدیقان و شهیدان و صالحان خواهند داشت . شـایـد نیاز به تذکر نداشته باشد که معاشرت مطیعان با این طوایف چهارگانه مفهومش ایـن نـیـسـت کـه آنها در مقام و مرتبه از هر جهت برابر و مساویند بلکه در عین معاشرت با یـکـدیـگـر هر کدام سهم خاصى (طبق مقام خود) از مواهب و الطاف خداوند دارند، همانطور که فـى المـثـل درخـتان و گلها و گیاهان یک باغ در عین اینکه گرد هم هستند و از نور آفتاب و باران بهره مى برند، بهره هاى آنها همانند ارزش هاى آنها یکسان نیست . سـپـس در آیـه بـعـد بـراى بـیـان اهمیت این امتیاز بزرگ (همنشینى با برگزیدگان ) مى فـرمـایـد: ((ایـن مـوهـبـتـى اسـت از نـاحـیـه خـدا، و او از حـال بـنـدگـان و نـیـات و شـایـسـتـگـیـهـاى آنـهـا آگـاه اسـت )) (ذلک الفضل من الله و کفى بالله علیما). البـتـه ((ذلک )) کـه اسم اشاره بعید است در این گونه موارد براى اهمیت و علو مقام به کار مى رود. و مـا هـم از آیـه فـوق الهـام گـرفـتـه و مـى گـویـیم سپاس پروردگار را که با آن همه عـوائقـى کـه در راه انـجـام کـارهـاى مـثـبـت وجـود دارد، بـه فـضـل الهـى جـلد سـوم تـفـسـیـر نـمـونـه در اینجا به طرز شایسته اى پایان یافت ذلک الفضل من الله و کفى بالله علیما! بـارالهـا! نـیـات مـا را پـاک و اعـمـال مـا را پـرثـمـر و خـالص بـراى ذات پاکت گردان . ((پایان جلد سوم تفسیر نمونه ))
پاورقی :
112-«شهید» در اصل بمعنی گواه است منتها گاهی انسان بوسیله سخن گواهی بر حق می دهد و گاهی بوسیله عمل و کشته شدن در راه اهداف پاک گواهی می دهد.